پیدا کردن معنی در لحظه

1 دقیقه.

پیدا کردن معنی در لحظه

***

حدود یک ماه و نیم دیگر مسافرم. بلیطی که چندین بار عقب افتاد حالا شاید این دفعه عقب نیفتد. حالا به تمام دوستانم در آمریکای شمالی گفتم که مسافرم. هیچ آینده‌ای در این سرزمین برنامه‌ریزی نکرده‌ام. از دخترم تارا دور هستم و خیلی کم او را می‌توانم ببینم.

شبیه آدم‌هایی هستم که دکترها جوابش کرده‌اند و گفته‌اند یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستی.

من هم یک ماه دیگر بیشتر در این جامعه زنده نیستم. دقیقاً همانطور زندگی می‌کنم.

زندگی بدون آینده و بدون هیچگونه رابطۀ معنا داری چون اکثر روابط در اینجا برمبنای آینده است و تقریباً همه بلند مدت برنامه‌ریزی می‌کنند پس دیگر کسی روی رابطه اش با من حساب نمی‌کند.

آیندۀ من در این جامعه تقریباً با مردن هیچ فرقی ندارد. نوعی تمرین مردن است. مرگی اجتماعی در جامعه‌ای که هیچکس به مرگ فکر نمی‌کند.

حالا هم تنها هستم و هم بدون آینده‌ای معنی دار در این جامعه. و این بزرگترین چالش و درس من است.

درس من این است که معنی را از درون خودم پیدا کنم. نه خانواده و دوستی مانده و نه همکاری و برنامۀ بلند مدتی. اگر یاد بگیرم بدون رابطه و آینده معنایی برای زندگی پیدا کنم قطعاً چیز بزرگی بدست می آورم. راه و روش پیدا کردن معنی در حال.

تنها چیزی که دارم زمان حال است. خوابیدن، بیدارشدن، غذا خوردن، رانندگی کردن، حرف زدن با بعضی آدمهای باقی مانده و تجربۀ زیستن بدون آینده و در تنهایی.

احتمالا آدم‌ها در اواخر عمر و زمان پیری به یک چنین تجربه‌ای دست پیدا می‌کنند و من در اواسط دهۀ پنجم زندگی.

تصور آینده، درست همان‌قدر ترسناک است که مرگ. شاید حتی ترسناک تر. تصور دوری از دخترم تارا. تصور خراب شدن پلهای پشت سرم. و تصور ندیدن فرزندی که حداقل ده سال از مادرش برای دعوت او به این دنیا خواهش می‌کردم. حالا جریان روزگار این فرزند را از من شاید بگیرد. آینده‌ای بسیار تلخ و ترسناک. آینده‌ای غم ناک.

ولی تنها چاره ام ماندن در لحظه است.

حتی به گذشته هم نباید بروم. چون گذشته هم سرشار از اشتباهات ظاهری است. ازدواج اشتباه. مهاجرت اشتباه و غیره. گذشته سرشار از حسرت است و آینده سرشار از ترس و نگرانی.

تنها جایی که دارم همین بدن است و نفس ها و لحظۀ حال.

دوستی که رویش حساب می‌کردم و می‌گفت با هم کامیونیتی درست می‌کنیم حتی حاضر نشد سختی درآوردن کفشهایش را بکشد و بیاید داخل خانه را ببیند. آدم‌هایی که روی کمک و همراهی شان حساب کرده بودم یکایک به دلایل موجهی برای خودشان مشغول درگیری‌هایشان هستند.

مشغول تجربه و چشیدن کامل تنهایی و بی آیندگی هستم.

تنها خودم هستم و نوشته‌ها و شاید یک خدا.

یک خدای نانوشتنی

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1535

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *