1 دقیقه.
برای تارا – وصیت
***
هر پدر و مادری برای فرزندانش چیزی به ارث میگذارد. اگر مادی باشی و فقط دنیا را ماده ببینی، مقداری ژن و مقداری پول میبینی. اما در بعد های دیگر هم پدر و مادر ها برای فرزندانشان چیزهایی میگذارند.
آنچه انجام میدهیم یا نتیجه ی اعمال ما معمولا به صورت کارما برای فرزندانمان باقی میماند. مثلا مهاجرت کارمایی بود که برای دخترم تارا گذاشتم. این باعث شد به جای فارسی، انگلیسی و فرانسوی یاد بگیرد.
یکی از چیزهایی که شاید برای تارا بماند همین نوشته هاست.
شاید یک روزی یک کسی به تارا بگوید که پدرت برای تو خیلی چیزها نوشته! بعد تارای کنجکاو بیاید اینجا و سرچ کند «تارا» و شاید کنجکاوی اش آنقدر باشد که برای خواندن اینها فارسی یاد بگیرد.
اما به هر حال تاراهایی در دنیا هستند. کوکان زیادی در دنیا هستند.
داشتم با خودم فکر میکردم که اگر از این شهر سفر کنم تارا را به چه کسی بسپارم که کسی پیدا نکردم. کسی که اهل معنا باشد کم است. معمولا اینجا در این سرزمین سرد همه فقط به نان شب تارا فکر میکنند. چیزی که کمترین اهمیت را دارد. مادرش نگران سوراخ سقف است و سوراخ قلب من و تارا را اصلا نمی بیند. چون همواره نگران سوراخ سقف و نان شب بوده. همواره در تنازع بقا زیسته. گناهی هم ندارد. هر کسی از زاویه ی دید خودش دنیا را میبیند.
آدمهای زیادی هم هستند که قضاوتی میکنند و میروند. انتظاری هم نیست. آنها گرفتار کارمای خودشان هستند. کسی مسوول تارا نیست.
همه دنبال یک لقمه نان هستند. کسی وقت ندارد که به تارای داخل کانادا یا کودک آفریقایی فکر کند. البته استثناهایی همیشه هست.
کانادا کشوری است که تا دلتان بخواهد قانون دارد و درست و غلط و کلیسا. اما ذره ای درک از اخلاق واقعی اصلا. ذره ای درک از نحوه ی بودن مسیح اصلا. ذره ای گرمی و احساس و شعر و موسیقی، اصلا.
تقریبا تمام لبخند ها مصنوعی است. من که به شخصه اخم واقعی مردم خاورمیانه را به لبخند مصنوعی کانادایی ها ترجیح میدهم.
همه دم از مسوولیت میزنند ولی هیچکس مسوولیت چیزی را بر عهده نمیگیرد. آنقدر همه گرسنه هستند که هر کسی فقط مسوول سیر کردن شکم خودش است.
البته چیزهای خوب زیادی هم دارد. هدف من اینجا دیدن صفر ویکی نیست. قضاوت کلی نیست. اما به هر حال اینها قسمتی از واقعیت است. بگذریم. در این وانفسا من سعی دارم میراثی برای تارا بگذارم. پول و ثروت که به صورت اتوماتیک به تارا میرسد اما تلاش دارم چیزی بگذارم ارزشمند تر. آن چیز نحوه ی زندگی کردنم است. و تعدادی از این نوشته ها و موسیقی ایرانی و شعرهایی از حافظ که در همان زمانهای کوتاه در ماشین بودن برایش میگذارم.
به زودی وصیت خودم را هم همینجا خواهم نوشت. البته وصیت چیزی ثابت نخواهد بود و در طول زمان احتمالا نسخه های جدیدی بخورد. فعلا همینجا تمام کنیم تا بعد.


