مکالمات من و تارا – خدا

2 دقیقه.

مکالمات من و تارا – خدا

***

من و دختر هفت ساله ام تارا قبلاً در مورد مفهوم بینهایت در اعداد صحبت کرده بودیم. یه بازی داشتیم اینطوری که تارا دنبال پیدا کردن بزرگترین عدد بود. مثلاً می‌گفت ترلیون میلیون بیلیون گزیلیون … بزرگتره یا اینفیتی (یا همون بی‌نهایت) و من می‌گفتم بینهایت.

و تارا دوباره تعجب میکرد و دوباره همین بازی تکرار می‌شد! ددی هزار تا گزیلیون میلیون میلیون بیلیون … بزرگتره یا بینهایت! و من می‌گفتم، بی‌نهایت!

دیروز مکالماتمون جور دیگری بود!

صادقانه به تارا گفتم از خدا پرسیدم که من با تارا زندگی کنم یا نه! هنوز جوابمو نداده!

تارا گفت چطوری جواب میده!

گفتم نمی‌دونم! ولی منتظرم! در حالیکه رانندگی می‌کردم یاد تابلوی «خدای ساکت» روی دیوار اتاقم در نوجوانی افتادم.

بعد که چند ثانیه‌ای ساکت بودم تارا گفت!

ددی فهمیدم!

If he wants to answer he just makes it happen!

یعنی خدا جواباشو اینطوری میده که اون کار رو انجام میده!

من که قبلاً اصلا چنین گفتگوهایی با تارا نداشتم، مطمئن هستم که مادرش هم نداشته!

چند دقیقه‌ای تو تعجب و بُهت رانندگی کردم که چطور یه بچۀ هفت ساله چنین جوابی میده! چه جواب آرامش بخشی!

بعد از چند دقیقه پرسیدم

تارا کی بهت در مورد گاد توضیح داده! کی باهات حرف زده! گفتم شاید معلمی دوستی کسی باهاش حرف زده!

گفت یادم نیست! نمی‌دونم کی گفته!

گفتم اصلا تو از کجا میدونی گاد چیه!

گفت خیلی وقته میدونستم!

و من باز در سکوت، بیشتر متعجب می‌شدم!

گفتم حتما مامی باهات حرف زده در مورد گاد! گفت نه! به مامی گفتم ولی مامی گفته اوهوم و در مورد چیزای دیگه حرف زده.

گفتم اشکالی نداره بعضی ها دوست ندارن در مورد گاد حرف بزنن.

گفتم منم قبلاً در مورد خدا حرف نمی‌زدم و کسایی که میگفتن خدا وجود داره مِیک فانشون (مسخره شون) می‌کردم.

الان ولی می‌دونم وجود داره.

شبیه بینهایته، که عدد نیست ‌ولی هست!

بعد شروع کرد تصوراتشو از خدا گفتن که،

به نظر من خدا شبیه یه روحه در آسمون که همه رو واچ می‌کنه (یعنی نگاه می‌کنه) و همه چیز رو کنترل می‌کنه!

بدون هیچ قضاوتی گفتم

آره هر کسی تخیل خودشو داره از خدا.

تو هم آزادی هر جور می‌خوای تصور کنی.

در واقع هیچ کس نمی‌دونه خدا چجوریه.

بعد گفتم به نظر من خدا همه جا هست! حتی توی تو و من!

که گفتنش اشتباه بود!

چون گفت پس یه ماهی وصل می‌کنم به یه میله و می‌کنم توی گلوم تا خدا بگیرش و من بیارمش بیرون!

دیگه چیزی نگفتم و تموم شد تا الان که دارم در موردش می‌نویسم!

واقعا انگار بچه‌ها به چیزی به نام خدا متصلند. برای همین هم هست که این قدر در لحظه و پر انرژی و بدون ذهن هستند.

تارا اونقدر با اطمینان از خدا حرف میزد که من تعجب کرده بودم. انتظار داشتم بپرسه گاد چیه ولی انگار از قبل میدونست!

دیگه شک ندارم که بچه‌ها کاملاً متصلند. و این ما هستیم که باید ساکت باشیم و خداگونگی رو از اونها یاد بگیریم.

نیازی به آموزش دادن و حرف زدن از خدا نیست!

خیلی هم لازم حتی نیست در موردش حرف زد!

خدا در سکوت و در همۀ بچه‌ها هست!

لازم نیست ما توضیحش بدیم!

دوباره رسیدم به همون خدای نانوشتنی!

که نباید نوشتش!

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1535

یک دیدگاه

  1. از زیباترین لحظات زندگی دختران هم صحبتی با پدران هست
    واقعا همینطور هست کودکان بخاطر معصومیتشان به الوهیت نزدیکترند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *