1 دقیقه.
تصمیم ما را میکُشد!
***
دوستی برایم نوشت: «تصمیم ما را میکشد»
دوستان دیگری انتقاد میکنند که «چرا تصمیم نمیگیری!»
تصمیم داشتم که بنویسم. حالا هم در حال نوشتن هستم.
بزرگترین تصمیم من این بود که «تصمیم نگیرم» اما چون تصمیم ما را میکشد پس من هم تصمیم را کشتم!
خلاصه بکُش بکُشی بر پاست!
من اهل خشونت نیستم!
تصمیم دارم تصمیم نگیرم ولی این تصمیم من را میکشد، بعد من در حال مرگ تصمیم را میکشم و دوباره تصمیم میگیرم که تصمیم نگیرم و این تا ابد ادامه دارد!
تصمیم را قبلاً نوشتهام ولی تصمیم دارم به گذشته نروم!
https://unwritable.org/?s=تصمیم&post_type=post
من و تصمیم، با هم در حال کُشتی گرفتن هستیم. من سعی میکنم او را بکشم و او هم گاهی من را میکشد!
البته من تقریباً مردهام! مرده ای بدون تصمیم!
درست مثل نیِ مولانا! تو خالی!
تصمیم گرفتن برای من، مثل تو پر شدن برای نی است.
من اگر تصمیم بگیرم، مثل نفی خداوند است!
من اگر آینده را مشخص کنم، مثل نفی لحظه است!
هیهات!
تصمیم دارم چنین خَبطی نکنم! البته با احتیاط! چون تصمیم ما را میکشد!
جایی بین تصمیم و بی تصمیمی میایستم!
مثل راه رفتن روی لبۀ تیغ!
مثل عبور از پل صراط!
با تصمیم کُشتی میگیرم ولی او را نمیکُشم! اما نمیگذارم او هم من را بکشد!
البته میدانم باید بالاخره بمیرم!
در برابر تصمیم گیرنده اصلی، باید بمیرم! اگر او تصمیم بگیرد!
اگر او تصمیم بگیرد قطعاً خودم را میکُشم!
خودم را قربانی میکنم!
شاید مثل ابراهیم فرزندم را قربانی کنم!
شاید مثل مولانا آبرویم را قربانی کنم!
و چون فقط یک تصمیم گیرنده هست پس من تسلیمم!
من تسلیمِ تصمیم اویم!
تصمیم گرفتهام که تسلیم باشم؟! نه!
این هم تصمیم اوست!
تصمیم گرفتم تصمیم نگیرم! نه!
این هم تصمیم اوست!
من و خدا با هم در رقصیم! من تصمیم گرفتم برقصم! نه!
من جبراً میرقصم!
من جبراً مینویسم!
تو هم جبراً میخوانی!
من تصمیم نداشتم بنویسم! ولی نوشتم!
تو تصمیم نداشتی بخوانی! ولی خواندی!
تو تصمیم نداشتی بشنوی! ولی شنیدی!
شاید نفر سومی برای ما تصمیم گرفته است!
شاید نفر سومی زنده میکند و میمیراند!
آن نفر سوم همان، نانوشتنی است!
اما گاهی تثلیث، توحید میشود!
یعنی
اما گاهی هم، ما سه نفر یکی میشویم!
یکی تصمیم میگیرد!
یکی مینویسد!
یکی میخواند!
یک نانوشتنی!

