3 دقیقه.
***
قبلاً در موضوع کار و اقتصاد از دید معنوی بسیار نوشتهام. اینجا اما از دید انتقادی ذهن، میخواهم خودم را نقد کنم و بنویسم. امروز با یک مشاور شغلی قرار دارم و نیاز هست که کمی بحث کار را روی زمین و نزدیک به ذهن جمعی عمومی بیاورم!
حرفهای معنوی قبلی در بین افراد جامعه خیلی قابل درک نیست!
و شاید خیلی فلسفه بافی به نظر برسد. مخصوصاً اگر آن شخص انگلیسی زبان باشد!
https://unwritable.org/?s=کار&post_type=post
همینطور موضوعات زیر که یک پیش زمینه فکری به شما میدهد.
حال برویم سراغ دلایل!
١- انگیزۀ کافی ندارم. برای هویت گرفتن و برای بدست آوردن چیزها انگیزۀ کافی ندارم. معمولاً آدمها برای بقاء و بدست آوردن هویت و مالکیت کار میکنند. در مسیر معنوی، ایگو و بالطبع این خواستهها کمرنگ میشوند. معمولاً کار کردن برای تقویت ایگو و رسیدن به چیزی در آینده است که با حضور در لحظه و تمرینات معنوی هر دو کمرنگ میشوند. حتی زن و فرزندو خانواده، آنقدر انگیزه ساز برایم نیستند.
٢- کار را عادلانه نمیدانم. معاملۀ کار را عادلانه نمیدانم. این که هر روز از ساعت ٩ تا ۵ زندگی ام را محدود کنم و در ازایش مقداری حقوق بگیرم و فقط سالی چند روز آزاد باشم برایم معاملهای ناعادلانه است. سیستم سرمایهداری را که سرمایهداران بدون زحمت پول بدست میآورند را ناعادلانه میدانم. کل سیستم اقتصادی که پول را از هوا تولید میکند فیک و ناعادلانه و نادرست میدانم پس حاضر نیستم در آن مشارکت کنم.
٣- به دنبال جستجوگری خودم هستم. نمیخواهم دیگری یا جریانات اقتصادی، زندگی و کار من را تعیین کنند. شاید ندایی درونی یا رسالتی دارم برای کاری که بیشتر برایم معنی دار و برای جهان مفید است.
۴- راههای موثرتری مثل معاملات یا سرمایهگذاری یا شغلهایی که بازده بیشتری دارند را میتوانم انجام بدهم پس حاضر نیستم وقتم را برای پول بدهم.
۵- سالها بکن نکن کردن خانواده و جامعه از کودکی باعث فلج ذهنی ام شده که دیگر خلاقیتم از دست رفته ولی هنوز ناامید نیستم. هرگز دوست ندارم تقلیدگر باشم و کار دیگران را تکرار کنم. بکن نکن ها از درون اعتماد به نفسم را از بین برده. تجربیات تلخ اقتصادی با خانواده و افراد به مرور من را از هر معامله اقتصادی ترسان و فراری کرده.
۶- پوچی و مرگ را درک کردهام و هر روز را آنقدر با ارزش میدانم که حاضر نیستم به هر قیمتی در راستای اهداف اقتصادی مصرفش کنم. این جمله هر روز در ذهنم تکرار میشود که، شاید امروز آخرین روز زندگی ام باشد!
٧- در مسیر معنوی فهمیدم میشود به لحظات معنی داد بدون توجه به بیرون. میتوان از هر کاری لذت برد و در آگاهی درونی ماند. پس شکل کار خیلی اهمیتی ندارد. مهم آگاه ماندن در لحظه است. در نتیجه برنامهریزی بلندمدت برای کار ندارم.
٨- از کودکی و جوانی و کنکور و دانشگاه مشغول تحصیل و کار روی ذهن بودم و در چرخههای ذهن گیر افتادم. ورود به دنیای واقعی برایم سخت است.
٩- ساختارهای قدرت و مناسبات اجتماعی برایم مصنوعی و خفه کننده است و حاضر با بازی در این تئاتر نیستم.
١٠- اضطراب زیادی باعث میشود در مناسبات کاری و اجتماعی دچار اضطراب و گیجی بشوم.
١١- میخواهم تمام کارهایم از روی اراداه و اختیار باشد نه از روی اجبار. میخواهم تمام انگیزهها و اقداماتم از درون بجوشد نه از بیرون. میخواهم زندگی ام اصیل باشد.
١٢- نوعی مشکل روانی در ساختار ذهنم دارم. ذهنی که مدام این طرف و آن طرف میپرد و حاضر نیست مدت طولانی یک جا بماند و یک کار را انجام بدهد. ذهنی که از متوسط خلاق تر و پرکار تر است. شاید هم نوعی بیماری است. شبیه ریاضیدان شخصیت فیلم «ذهن زیبا»
١٣- از کودکی از نظر بقاء به خاطر ثروت پدری تامین بودهام و برای بدست آوردن حداقلی از بقاء نیاز به کار کردن نداشته ام. پس همینطور عادت کردم به فراوانی. البته ترس از کمبود حذف نشده ولی حداقلی برای بقاء همواره داشتهام. در عین حال اضطراب کاری همواره از نوجوانی همراهم بوده.
١۴- شاید داشتن ایگوی کاری بزرگ، باعث شده خیلی از کارها را دون شأن خودم ببینم و حاضر به انجامش نباشم! کارهای پایین یا بالا در ذهن خودم دارم و خودم را با کار هم هویت میبینم. این است که حاضر نیستم هویتم را با انجام کار پایین ذهنی، پایین بیاورم!
١۵- همین ایگوی بزرگ و شاید کوچک، باعث شده با بالادستی های کاری و کارفرما و رییس رابطۀ خوبی برقرار نکنم و فرمانبرداری از بالادست و رییسهایم نداشته باشم.
(اگر شما تا اینجا حوصله کردید و خواندید ممنونم! شما نیز بسته به ساختار ذهن و تجریۀ زیسته تان یک یا چند مورد از ١۵ مورد بالا برایتان معنی دارتر و ملموس تر خواهد بود. البته ممکن است ساده ترین جواب ذهن را انتخاب کنید و به سادگی بگویید «من تنبلم!» قضاوتی که بسیار هم شایع است. )
پاسخ های تمام این موارد ١۵گانه را اینجا بخوانید
