6 دقیقه.
***
این نوشته برداشت و ترجمهای مفهومی است از سخنرانی اکهارت تُله و لینک کامل این سخنرانی اینجا هست.
https://youtu.be/_rGipsgBfQY?si=DYCXFokDY6qAqYjh
موضوع این سخنرانی، بسیار عمومی و مهم است. تقریباً سوال عمومی تمام انسانهاست و تقریباً مهمترین کاری است که میتوانم انجام بدهم. البته خود این کار مهم نیست بلکه مهم چگونگی بودنِ من هنگام انجام این کار است.
چگونگی یعنی آگاهی ای که هنگام انجام کار، در آن جاری میشود.
اصل سخنرانی حدود یکساعت و نیم است و این نوشته شاید برداشت مستقیم یا ترجمۀ آن باشد.
بهتر است برای درک کمل مطلب را از ابتدا بخوانید. لینک به قسمت ١ و ٢ اینجا هست.
*
دقیقۀ ٧٨ معادل ۱:۱۸
قسمت هفتم
هر لحظه وقتی با حضور باشد برای خودش کامل است و نیازی به کار بیشتر نیست. اما چه بسی شما دو سال در حالت حضور و بی عملی باشید و ناگهان یک روز صبح چیزی قرار است انجام شود و شما شروع به انجام دادن کاری میکنید. مثلا شما تلفن را برمیدارید و میخواهید کاری انجام بدهید. مثلا سازمان بزرگی برای بهبود زندگی بشر ایجاد کنید که همه را شامل بشود و مردم زیبایی و بهبود را تجربه کنند یا باغ خودتان را به مرکز شفا تبدیل کنید. شاید آری و شاید نه. شاید اینها اتفاق بیافتند شاید هم نه. (خنده حضار)
یک نفر سوالی کرد در مورد این که اگر کسی به روشن بینی برسد آیا باز هم هویت وشخصیت فردی خواهد داشت یا نه. و حالا جواب را میدانیم، بله.
شما با هویت اصلی و جوهری خودتان که همان آگاهی است متصل هستید. هویت شخصی کماکان میتواند فعالیت کند. شما دو بعد دارید. شما دو هویت دارید. شما همچنان هویت شخصی دارید ولی در آن غرق نمیشوید. شما میدانید که شما نهایتا این شخص نیستید. به صورت موقت و سطحی شما در این هویت شخصی هستید اما این، نهایت شما نیست.
پس شما یک شخصیت دارید ولی توسط این شخصیت موقت اداره نمیشوید. شما میتوانید به صورت نرمال زندگی کنید. مجبور نیستید عجیب غریب به نظر برسید اما اگر هم عجیب بودید اشکالی ندارد. (خنده حضار)
شما قطعا اینجا تمایلی برای برجسته شدن و دیده شدن ندارید. در این صورت دوباره به ساحت شکل و ماده بازخواهید گشت. چیزی هست که باید مراقب آن باشید و آن ایگوی معنوی است.
این یعنی بازگشت هم ذات پنداری با ماده و شکل حتی برای کسانی که مدتی در قبل سکون را تجربه کرده اند و کسانی که قدرت لحظه را درک کرده اند، ممکن است دوباره آرام آرام همان ایگوی قدیمی بازگردد. این ایگو ممکن است دوباره بیاید و زیبایی سکون را یادآوری کند و دوباره بگوید من خیلی خاص هستم. من از تو خاص تر هستم. ممکن است با کلمات نگوید چون این ایگو خیلی ظریف است و ممکن است نوعی حس برتری را در شما ایجاد کند. این حس هویت من بودن میتواند به سادگی پیدایش شود.
باید مواظب بود چون هر هویت ذهنی که شما واقعاً باورش کنید میتوانید یک تله باشد. تلۀ افتادن در فرم و شکل. نهایتاً شما زمانی خود واقعی تان هستید که در سرتان مفهومی از اینکه که هستید نداشته باشید. معنی آن این نیست که اگر جایی رفتید و مثلاً در مرز کسی سوال کرد کار شما چیست. من کار را با جواب عجیب سخت نمیکنم! مثلاً بگویم من کار نمیکنم یا من فقط هستم! (خنده حضار)
بنابراین خوب است یک تعریف داشته باشید که اگر موقعیت لازم بود بتوانید به دیگران بگویید من چنین و چنان هستم و مردم آن را معمولاً باور میکنند. (خنده حضار)
وقتی مثلاً پلیس مرزی پرسید چه کاره اید نگویید معلم معنوی هستید.(خنده حضار) بگویید معلم خوب است ولی معلم معنوی نه. مسلماً شما معلم معنوی نیستید من هم معلم معنوی نیستم. این یک هویت شکلی دیگر است. اگر مثلاً باور کنید که معلم معنوی هستید وقتی به خرید میروید دیگر یک فضای آگاهی خالص نیستید بلکه این هویت را با خودتان در راهروهای فروشگاه خواهید کشید. (خنده حضار) این انحراف های ظریف ممکن اتفاق بیافتد.
در این لحظه آموزش معنوی از طریق این فرم اتفاق میافتد پس در این لحظه من میتوانم بگویم که معلم معنوی هستم ولی وقتی بلند میشوم دیگر معلم معنوی نیستم. این فقط یک عملکرد موقت است. مثل اینکه من حسابداری انجام بدهم که بلد هم نیستم (خنده حضار)
ولی اگر هویت حسابدار را با خودم حمل کنم و یک حسابدار باشم که راه میرود این یک تلۀ ناجور است. اینها فقط عملکرد ها هستند. اینها شما نیستند. هر نوع هویت گرفتن از عملکرد ها شما را به فرم باز میگرداند. این یک تمرین هر روزه است. تمرینی که شبیه هیچ هویت خاصی نباشید. یک شخصیت خاص نباشید، بلکه یک حضور باشید.
لازم نیست شخص خاصی باشید، فقط یک حضور زنده بمانید. وقتی در مورد خودتان در عرف جامعه صحبت میکنید اشکالی ندارد که مثلاً بگویید من دکتر هستم یا حسابدار هستم و این و آن هستم. ولی هیچ هویت از پیش تعیین شده ای را با خودتان حمل نکنید. این هویت های تعریف شده معمولاً شما را در موقعیت پایین تر یا بالاتر از دیگران قرار میدهد.
اگر خودتان را با هویتی تعریف کنید آنگاه به دیگران هم هر کدام هویتی میدهید که چیز وحشتناکی است. نه تنها زندانی برای خودتان ساخته اید وقتی جهان را با تعاریف ذهنی خودتان ببینید به همه یک هویت مادی میدهید. اول به خودتان و بعد به دیگران یک هویت میدهید و آنها را به اشکال و تعاریف مادی کاهش میدهید و سعی میکنید با خودتان مقایسه کنید که ببینید از شما بالاتر هستند یا پایین ترند. این یک فرآیند ناخودآگاه است. با خود میگویید فلانی کجا قرار میگیرد. مدام در حال اندازهگیری هستید. ایگو مدام در حال اندازهگیری و مقایسه و بالا پایین کردن است. میخواهد ببیند دیگری پایین تر قرار میگیرد یا بالاتر.
اگر ایگو احساس کند پایین تر است احساس ناراحتی میکند و تلاش میکند چیزی بدست بیاورد که دیگری را پایین بیاورد مثلا نظر منفی ای میدهد. مثلا در حالت ساده تر، اگر زن دیگری را ببیند که لباس زیبایی دارد و او احساس کوچکی بکند که او لباس زیبا و گرانی دارد به او به طعنه میگوید این لباس به خواهرت خیلی می آید. (خنده حضار)
ایگو این کارها را ناآگاهانه میکند و فکر میکند که با پایین آوردن دیگری خودش را بالاتر برده. این یک سیستم کامل متوهمانه است.
مثال دیگر غیبت است. با صحبت کردن منفی یا نظر دادن منفی نسبت به دیگری هر وقت که او نیست نوعی حسی برتری برای نفس یا ایگو به وجود می آید. چون دیگری را قضاوت کرده اید که او زیاد خوب نیست. شما خود را در موقعیت قضاوت دیگری قرار داده اید. این تلویحا ثابت میکند که شما از دیگری بالاترید. «میدونی او چه کار کرد؟ میدونی چی گفت! او همیشه در اشتباه است.» و همیشه دیگری در اشتباه است. (خنده حضار) این یک حماقت عجیب است ولی برای خیلی ها این حالت تبدیل به واقعیت زندگی شده است و آنها اینطوری زندگی میکنند.
پس هیچ باشید. همواره شبیه یک حضور باشید. خودتان را تعریف نکنید.
غیر از مواردی که مطلقا ضروری است که خودتان را معرفی کنید یا اسمتان را بگویید. مثلا اگر کسی بپرسد اسم تو چیست. مشکلی در داشتن اسم یا معرفی کردن نیست تا وقتی که باور نکنید که شما اسمتان هستید. اما تمرین این است که به تدریج شخصیت خودتان را کمرنگ کنید تا شفاف شود. کم کم این عقیده را که شما در زندگی یک شخصیت هستید مثل یک پوست اندازی کنار بگذارید. اجازه بدهید که در برابر نور آگاهی شفاف باشید. حالا شما این دو بعد را دارید. بعد از آن شما یک فرم دارید ولی اصالتا شما آگاهی عمیق پشت ماده هستید که ماده را به حرکت در می آورد.
با زندگی کردن آگاهانه، شما با آگاهی عمیق و اصیل خودتان همواره متصل میمانید. در این حالت اتصال، شما با هوش و نبوغ بسیار بزرگتری از آنچه ذهنتان میتواند بسازد متصل هستید. حالا میتوانید باز هم از ذهنتان استفاده کنید در حالیکه ذهن شما سرشار از الهامات میشود. ذهن شما با ایده های خلاقانه پر میشود. ذهن شما حاوی خرد خلاقانه ای میشود.
این آگاهی ممکن است از ذهن شما عبور کند و از بدنتان استفاده کند به طوریکه به سادگی از تمام سلول های بدنتان ساطع بشود. اینطوری تمام سلولهای بدن شما انرژی زیبا و زنده ی حضور و آگاهی را از خود ساطع میکند. اگر ذهن شما خیلی پیشرفته نباشد این آگاهی ممکن است از ذهن شما استفاده نکند بلکه از تمام بدن شما استفاده کند که انرژی حضور و شفا را صلح را برای تمام دنیا بیاورد.
این انرژی هر چیزی که در شما باشد را استفاده میکند. مثلا اگر شما هنرمند باشید ممکن است انرژی خلاقانه ی هنری شما شکوفا و قدرتمند بشود. در مورد شخص من این انرژی شاید برای خلق آثار هنری استفاده نشود چون من نمیتوانم نقاشی کنم و رنگ بزنم. آگاهی ناگهان در دستان من ظاهر نمیشود تا من یک نقاشی هنری خلق کنم یا مثلا من نمیتوانم نظریه ی جامع میدان های فیزیک را که انیشتین نتوانست پیدا کند را بسازم. چون ذهن من آن طوری کار نمیکند. ذهن من با ریاضی و فیزیک کار نمیکند پس آگاهی از ذهن من این استفاده را نمیکند که از من یک انیشتین دیگر بسازد.
آگاهی هر چیزی را که در شما هست را استفاده میکند و آن را قوی میکند. هر کسی چیزی دارد که آگاهی میتواند استفاده کند و در آن جاری شود. حتی اگر آن چیز تک تک سلولهای بدن شما باشد. که این هم کاملا کافی است.
و سپس در اینجا کسی نیست که ادعای اعتبار کند. وقتی چیزی ساخته میشود و خلق میشود شما کنار می ایستید. یا نمیگویید که من انجامش دادم. یا مثل بعضی ها که میگویند من انجامش دادم! یس! یوهو! یه! ( خنده حضار)
برای این که شما میدانید.
برای اینکه نمیگویید من انجام دادم.
بله من انجام دادم.
ولی من نه!
تنها من موجود!
پایان
دقیقه ۱:۳۳
