از اینجا شروع کن

4 دقیقه.

۷ در برای ورود به نانوشتنی

(نگارش این صفحه به کمک هوش مصنوعی یا هوشسان انجام شده است. وقتی این سوال رو پرسیدم جواب شد این صفحه ای که میبینید. )

خب من یه نفری رو می‌شناسم که کنجکاوی زیادی در مورد مسائل فلسفی و معنوی داره، ولی خب می‌خوام بهش بگم که تنها کنجکاوی لازم نیست و یک خواست و یک جور آتش درونی لازمه برای این که آدم وارد مسیر معنوی بشه، چون بسیار سخته و معمولاً آدم‌ها با یک رنج بزرگ واردش می‌شن؛ یا کسی رو از دست می‌دن، یا مرگ، یا بیماری رو تجربه می‌کنن که وارد این مسیر می‌شن. آدم‌های عادی که مشغول زندگی نرمال هستند معمولاً وارد این مسیر نمی‌شن. من نوشته‌های زیادی دارم توی سایتم که هستش www.unwritable.org که برای کسایی که کنجکاون اونجا می‌نویسم، ولی حتی همین خوندنش هم برای آدم‌هایی که عجله دارن کار بسیار سختیه. پس من واقعاً نمی‌دونم کسی که کنجکاوه چطوری باید کمکش بکنم. تو یه سری راهنمایی بکن و سایت منم خلاصه بکن براش همینجا تا من این لینک رو براش بفرستم. مرسی.


اگر به فلسفه، معنویت، خودشناسی یا سؤال‌های بزرگ زندگی کنجکاوی، از اینجا شروع کن.

شاید برایت سؤال شده باشد:

من کیستم؟

چرا ذهنم همیشه در حال فکر کردن است؟

چرا با وجود اینکه خیلی چیزها دارم، باز چیزی کم است؟

آگاهی چیست؟

مرگ چیست؟

خدا چیست؟

معنای زندگی چیست؟

این سؤال‌ها می‌توانند شروع یک مسیر باشند.

اما یک تفاوت مهم وجود دارد:

کنجکاوی درباره‌ی معنویت با خواستنِ شناختن خود یکی نیست.

می‌توانی درباره‌ی معنویت هزاران صفحه بخوانی و همچنان فقط اطلاعات بیشتری درباره‌ی معنویت داشته باشی.

مسیر از جایی شروع می‌شود که سؤال، از ذهن به زندگی تو وارد شود.

نانوشتنی مجموعه‌ی بزرگی از نوشته‌ها درباره‌ی ذهن، آگاهی، سکوت، مراقبه، عشق، مرگ، خدا، زندگی و «من» است.

اما قرار نیست همه‌ی آنها را بخوانی.

حتی قرار نیست این هفت نوشته را مثل یک دوره‌ی آموزشی پشت سر هم تمام کنی.

فقط از یک در وارد شو.

اگر چیزی در تو حرکت کرد، در بعدی را باز کن.


در اول: خودت را معرفی کن

از ساده‌ترین و در عین حال سخت‌ترین سؤال شروع کن:

تو کیستی؟

اگر از تو بخواهند خودت را معرفی کنی، چه می‌گویی؟

نامت؟

شغلت؟

ملیتت؟

جنسیتت؟

خاطراتت؟

افکارت؟

احساساتت؟

یا چیزی فراتر از همه‌ی اینها؟

این نوشته دعوتی است برای نگاه کردن به «من» از زاویه‌ای متفاوت.

[خودت را معرفی کن]

https://unwritable.org/?s=%5Bخودت+را+معرفی+کن%5D&post_type=post

بعد از خواندن، یک دقیقه هیچ کاری نکن.

فقط خودت را مشاهده کن.


در دوم: ذهنِ پرسه‌زن

حالا ببین چه چیزی در سرت اتفاق می‌افتد.

ذهن تقریباً همیشه مشغول است:

فکر بعدی.

کار بعدی.

پیام بعدی.

ویدئوی بعدی.

نگرانی بعدی.

خاطره‌ی قبلی.

ذهن به‌سختی در لحظه می‌ماند.

در این نوشته با همین «ذهن پرسه‌زن» روبه‌رو می‌شوی و با ایده‌ی مراقبه به‌عنوان راهی برای مشاهده‌ی ذهن آشنا می‌شوی.

[ذهنِ پرسه‌زن]

https://unwritable.org/?s=%5Bذهن%D9%90+پرسه%E2%80%8Cزن%5D&post_type=post

لازم نیست ذهنت را متوقف کنی.

فقط ببین.


در سوم: توجه رادیکال به خود

حالا یک قدم عمیق‌تر.

اگر بتوانی افکارت را مشاهده کنی، چه چیزی آنها را مشاهده می‌کند؟

به‌جای اینکه فقط درباره‌ی «خودشناسی» فکر کنی، خودت را مشاهده کن.

وقتی عصبانی هستی، ببین.

وقتی می‌ترسی، ببین.

وقتی خوشحالی، ببین.

وقتی قضاوت می‌کنی، ببین.

بدون اینکه فوراً بخواهی خودت را تغییر بدهی.

[توجه رادیکال به خود]

شاید اینجا برای اولین بار تفاوت بین «فکر کردن درباره‌ی خود» و «دیدن خود» را احساس کنی.


در چهارم: مراقبۀ کاری نکردن

تا اینجا بیشتر خوانده‌ای و فکر کرده‌ای.

حالا کاری نکن.

واقعاً کاری نکن.

چند دقیقه بنشین.

نه چیزی را حل کن.

نه چیزی را به دست بیاور.

نه به جایی برس.

نه خودت را بهتر کن.

فقط ببین چه اتفاقی می‌افتد وقتی برای چند دقیقه مجبور نیستی کاری انجام بدهی.

[مراقبۀ کاری نکردن]

https://unwritable.org/?s=%5Bمراقبۀ+کاری+نکردن%5D&post_type=post

مراقبه در اینجا یک مفهوم نظری نیست.

یک تجربه است.


در پنجم: اندازه‌ی مراقبه

بعد ممکن است سؤال دیگری پیدا شود:

مراقبه چقدر باید باشد؟

ده دقیقه؟

یک ساعت؟

هر روز؟

چند سال؟

اما شاید خود سؤال «چقدر؟» بخشی از همان ذهنی باشد که همیشه دنبال اندازه‌گیری، نتیجه و رسیدن است.

این نوشته درباره‌ی همین مسئله است.

[اندازه‌ی مراقبه]

https://unwritable.org/?s=%5Bاندازه%E2%80%8Cی+مراقبه%5D&post_type=post

مراقبه شاید چیزی نباشد که بتوانی فقط با ساعت اندازه بگیری.


در ششم: بیداری یعنی درک مرگ

حالا وارد سؤال سخت‌تری می‌شویم:

مرگ.

مرگ چیزی نیست که فقط در پایان زندگی اتفاق بیفتد.

فکر کردن به مرگ می‌تواند نگاه ما به همین لحظه را تغییر دهد.

چه چیزهایی را با خودمان حمل می‌کنیم؟

چه چیزهایی را نمی‌توانیم رها کنیم؟

اگر بدانیم زمان محدود است، چه چیزی واقعاً مهم می‌شود؟

[بیداری یعنی درک مرگ]

https://unwritable.org/?s=%5Bبیداری+یعنی+درک+مرگ%5D&post_type=post

لازم نیست با جواب خاصی موافق باشی.

فقط با سؤال بمان.


در هفتم: تعهد به آگاهی

اگر تا اینجا آمده‌ای، شاید متوجه شده باشی که مسیر معنوی قرار نیست فقط مجموعه‌ای از ایده‌ها باشد.

مسئله این است:

آیا می‌توانی آگاهی را وارد زندگی روزمره‌ات کنی؟

هنگام راه رفتن.

هنگام حرف زدن.

هنگام عصبانی شدن.

هنگام عشق ورزیدن.

هنگام ترسیدن.

هنگام کار کردن.

هنگام سکوت.

اینجاست که «تعهد به آگاهی» مطرح می‌شود.

[تعهد به آگاهی]

https://unwritable.org/?s=%5Bتعهد+به+آگاهی%5D&post_type=post

شاید مسیر از همین‌جا شروع شود.

نه با دانستن بیشتر.

با دیدن بیشتر.


یک نکته‌ی مهم

قرار نیست این هفت نوشته را تمام کنی.

قرار نیست از آنها امتحان بدهی.

قرار نیست بعد از خواندنشان بگویی:

«خب، حالا من معنوی شدم!»

اگر یک نوشته چیزی در تو ایجاد کرد، همان‌جا بمان.

اگر سؤالی ایجاد کرد، دنبال سؤال برو.

اگر ناراحتت کرد، ببین چرا.

اگر با آن مخالف بودی، ببین چه چیزی در تو مخالفت می‌کند.

و اگر هیچ اتفاقی نیفتاد، اشکالی ندارد.

شاید هنوز سؤال برایت به اندازه‌ی کافی جدی نشده باشد.

معنویت مسابقه نیست.

و شاید مهم‌ترین چیز این باشد که از «جمع کردن اطلاعات معنوی» به «مشاهده‌ی خود» حرکت کنی.

نانوشتنی یک جواب آماده برای زندگی نیست.

بیشتر شبیه مجموعه‌ای از درهاست.

تو باید خودت در را باز کنی.