2 دقیقه.
شکر جبر
***
با دوستی مشغول مصاحبت و گفتگو بودم. گفتم قربانی نیستم. شروع کرد به شمردن جبرهای زندگی من. شروع کرد به شمردن آنچه در زندگی من که میتواند از من یک قربانی بسازد. شروع کرد نام ظالمانی را آوردن که شاید من در مقابل آنها مظلوم یا قربانی باشم. البته شاید اینها ارتعاش ضعیفی از حس قربانی خود من بود که این به سمت من باز میگشت.
من قربانی این مکالمه هم نیستم!
در ذهنم گفتم عیسی قربانی نشد.
در ذهنم گفتم حافظ عاشق جبر دوست بود.
اما فرصتی نبود تا این ها را در آن فضا بگویم و این حرف ماند تا در نانوشتنی نوشته شود.
درس اول.
معمولاً ایگوی قربانی دوست دارد ایگوی قربانی ببیند و بسازد. ایگوی قربانی به دنبال قربانی های دیگر است. احتمالا اگر پیدا نکند، خودش میسازد. یک ایگوی قربانی دوست دارد تو هم قربانی باشی تا با هم در مسابقات قربانیان شرکت کنید.
درس دوم.
عیسی قربانی نبود. دقیقاً همین خصوصیت عیسی باعث شده او مشهورترین پیامبر تاریخ باشد. به عیسی ظلم شد. به ناحق به صلیب کشیده شد. اما عیسی قربانی نشد.
عیسی ناسپاس نشد. بی خدا نشد. خشمگین نشد. فحاش نشد. ظالم نشد. ناشکر نشد.
ذرهای از رضایت و تسلیم او کم نشد.
همین خصوصیت، معجزۀ اصلی عیسی بود.
همین، سمبل مسیحیت شد.
درست مثل حلاج. حلاجی که عیسای پارس است به زعم من.
درس سوم.
حافظ، جبر گرا بود. حافظ اما جبر گرای شاکر بود. این هم معجزۀ حافظ است.
حافظ هم مثل مولانا عاشق لطف و قهر او بود.
حافظ جبر گرای زیباست نه جبرگرای زشت.
حافظ نه تنها قربانی جبر نیست بلکه عاشق جبر است.
حافظ جبر دوست را بزرگترین نعمت برای خودش میداند.
حافظ جبرگرای شکرگزار است.
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست
و بهترین سخن برای پایان همان شعر قدسی حافظ است.
بیا که قصرِ اَمَل سخت سستبنیادست
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
غلامِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدرهنشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنتآبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست
غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد
که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست
مجو درستیِ عهد از جهانِ سستنهاد
که این عجوز، عروسِ هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسّمِ گل
بنال بلبل بیدل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سستنظم بر حافظ؟
قبولِ خاطر و لطفِ سخن خدادادست
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
