2 دقیقه.
تصادف با موس و ویپاسانایخانگی
***
چند روز پیش برای دیدن تعدادی از دوستان در یک فستیوال موسیقی، عازم جاده شدم. حدود ٢٠٠ کیلومتر دورتر ساعت ده شب در حالیکه هوا تقریباً تاریک شده بود جناب موس مستقیما جلوی ماشین دوید و من که سرعتم دقیقاً ٧١ کیلومتر بر ساعت بود مستقیم با موس تصادف کردم. (البته از نظر قانون بیمه باید بگویم موس با من تصادف کرد!)
موس با آن عظمت به روی شیشه و سقف پرتاب شد و شیشههای سقف و جلو و کنار ماشین کاملاً خورد شد و من در بهت و حیرت در حالیکه موس به آرامی و قدم زنان از محل دور شد فهمیدم هنوز زنده ام. صدای داد زدن خودم یادم امد و چند جای بدنم با خورده شیشهها خراش خورده بودند ولی هنوز زنده بودم!
شاید این بدترین تصادف زندگی من با ماشین و اولین برخورد من با موس بود. فیلم ضبط شده توسط دوربینهای ماشین را در این لینک یوتیوب میگذارم.
https://youtu.be/PGYiYk06-JQ?si=yVM6oSsvc3vElLEY
در تاریکی شب و در وسط جاده یک ماشین ایستاد و من به پلیس زنگ زدم و کامیون یدک کش بعد از حدود یکساعتی رسید.
دوستانی که میخواستم ببینم در حدود ٣٠ کیلومتری آنجا در حالتِ های High و رقص و پایکوبی بودند و قهرمانانه و ناباورانه بهشان گفتم، من زندهام حالش را ببرید! آنها هم ناباورانه به رقص و پایکوبی ادامه دادند!
شب را در پارکینگ و در ماشین تصادفی بعد از صحبتهای طولانی با چند دوست از ایران و کانادا گذراندم و فهمیدم فاصلۀ فیزیکی برای دوستی خیلی مهم نیست.
گاهی تمام آنچه از یک دوست میخواهی این است که تلفنش را بردارد تا تو بگویی که هنوز زندهای!
صبح هم ماشینم را که تقریباً اوراق شده بود را رها کردم و بعد از هزینهای حدود ٧٠٠ دلاری با ماشینی که تقریباً ۵ سال از خانه برایم مهم تر بود و این آخری جانم را نجات داده بود خداحافظی کردم و توانستم به خانه بازگردم.
تمرین کردم که هیچ توقعی از هیچکس نداشته باشم حتی وقتی مرگم نزدیک است.
مدتی در عمق تنهایی با خودم خلوت کردم و به بی توقعی بیشتر رسیدم.
خلاصه حالا بدون ماشین، بیشتر در خانه هستم و مشغول چیزی شبیه ویپاسانای خانگی. یعنی یک زندگی ساده و همراه با مراقبه و بیشتر در سکوت.
در مورد ویپاسانا اینجا بیشتر بخوانید.
https://unwritable.org/?s=ویپاسانا&post_type=post
حالا این اتفاق احتمالاً منشأ تنهایی بیشتری برای من خواهد شد. چون تمام آدمهای هدفمند و شلوغ این شهر که سالهاست وقت ندارند و فقط من وقت داشتم که آنها را ببینم را دیگر نخواهم دید.
البته با تنهایی خودم کاملاً در صلح هستم و روزهایم بسیار مراقبه گون و بدون هیچگونه توقع یا انتظار اضافی از دنیا سپری میشود.
https://unwritable.org/?s=تنهایی&post_type=post
مثل همیشه، همراه تنهایی های من اکهارت است و سادگورو و ذهن خودم و مراقبه هایم و احتمالا آن چیزی که اسمش خداست!
خدای نانوشتنی!
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
