ارتباط با بیزینسی ها و دخترها

3 دقیقه.

ارتباط با بیزینسی ها و دخترها

***

اینجا می‌خواهم مساله را خیلی ساده کنم. مساله این است که همهٔ‌ ما چند نیاز اساسی داریم. این نیازهای اساسی را می‌توانم در دو کلمه ساده کنم. نیاز به غذا و نیاز به ارتباط با جنس مخالف یا سکس. میدانم که نیازهای انسان خیلی پیچیده تر از اینهاست ولی این ساده سازی را قبول کنید تا مساله را با هم بررسی کنیم. 

نیاز به غذا و بقا در جوامع مدرن این طور برطرف میشود. ابتدا تقسیم کار و یک سیستم اقتصادی شکل میگیرد. در این سیستم یک سری بیزینس ایجاد میشود و یک سری هم صاحبان و کنترل کنندگان این بیزینس ها میشوند. این بیزینس ها همراه با دولت کار تقسیم پول و ثروت را انجام میدهند. پس اگر باز هم ساده سازی کنیم آدم ها دو دسته میشوند. یک دسته صاحبان بیزینس و ثروت و یک دسته کارمندان آنها. در گذشته ای نه چندان دور هم سیستم فئودالی اینطور بود که یک سری جنگجو معمولا صاحب زمین میشدند و یک سری کارگر روی زمین های آنها کار می‌کردند. محصول تقسیم میشد و هر دو بقا پیدا می‌کردند. 

در کنار سیستم اقتصادی یک سیستم آموزشی ایجاد میشود که وظیفه اش تربیت آدمها برای ماشین اقتصادی است. حال تمام آدمها برای بقا در جوامع مدرن باید از سیستم آموزش عبور کنند. اگر سرمایه یا بیزینسی داشته باشند دیگران را به خدمت میگیرند و اگر سرمایه یا بیزینسی نداشتند باید برای صاحبان سرمایه یا بیزینس کار کنند.  

این سیستم روز به روز پیچیده تر میشود. مثلا به جایی رسیده که حتی تحصیلات دانشگاهی کافی نیست. تو بعد از تحصیل در دانشگاه باید در دورهٔ‌ دیگری بیاموزی که چطور باید با آدمهای بیزینسی ارتباط برقرار کنی. مثلا باید این طور لباس بپوشی و آن طور رزومه بنویسی و فلان طور هم باید صحبت کنی تا یک آدم بیزینسی تو را قبول کند. 

بنابراین جامعه پر میشود از کلاسهای آموزش رزومه نویسی و مصاحبه و غیره. 

حال در جامعه ای که من در آن زندگی میکنم یعنی امریکای شمالی هم داستان همین است. 

برای بقا در این جامعه به عنوان یک مهاجر،‌ من حتما باید با یک سازمان ارتباط بگیرم. یا باید خودم بیزینسی بخرم یا برپا کنم که کار آسانی نیست، یا یک نفر در یک بیزینس یا یک سرمایه دار باید من را به استخدام در بیاورد تا بتوانم در این جامعه بقاء پیدا کنم. 

خلاصهٔ ماجرا این میشود که من باید با یک فرد بیزینسی ارتباط برقرار کنم تا بتوانم به او یا سازمان او خدمت کنم تا  بقاء داشته باشم. 

و اما داستان و مساله از جایی شروع میشود که من بیشترین فاصله را با آدمهای بیزینسی دارم. وقتی در مسیر معنوی باشی پول و مادیات و آینده و بیزینس اولویت های اول تو نیستند و تو از بازی دنیا کمی فاصله می‌گیری و بالطبع از دنیای آدمهای بیزینسی هم فاصله می‌گیری. 

در مسیر معنوی روابط انسانی مهم تر از روابط اقتصادی میشود. 

در این مسیر تو به اصل خودت و به حالتی از بدویت میرسی. تو به ارتباط بیشتر با طبیعت و زندگی ساده و حتی زندگی روستایی با روابط ساده متمایل میشوی. 

پیچیدگی های ارتباطی زندگی شهری دیگر برای تو جذاب نیست. حتی اگر توان و هوش و انعطاف پذیری لازم برای رفتن به قالب های جامعه را داشته باشی‌،‌ این انتخاب تو نیست. 

آدمهای بیزینسی که فقط به اهداف اقتصادی فکر می‌کنند نه مخاطب تو اند و نه تو برای آنها سودمندی. شما به درد هم نمی‌خورید. خلاصه این میشود که تو به درد جامعهٔ‌ مدرن نمی‌خوری!

*

همین مساله در مورد پیدا کردن همسر هم صدق میکند. این طور میشود که جامعه پر میشود از کلاسهای ارتباط با دخترها. روشهای مخ زدن. روشهای تکست زدن به دخترها برای جذب کردن آنها. اینترنت پر می‌شود از سایت های همسر یابی و اپلیکیشن های دختربازی و غیره.

انگار آن ارتباط ساده و طبیعی بین دختر ها و پسر ها از بین میرود. دخترها باید هزار مدل خودشان را آرایش کنند و پسر ها باید هزار مدل دوز و کلک یاد بگیرند تا متناسب با خواست دخترها بشوند. 

ارتباطی که در گذشته به سادگی توسط خانواده ها و کامیونیتی ها مدیریت می‌شد حالا بسیار پیچیده تر و دست نیافتنی تر شده است. 

*

خلاصه این که در جوامع پیشرفته برآورده کردن همین دو نیاز اساسی غذا و سکس تبدیل میشود به معضلی بزرگ!

و هرچقدر در مسیر معنوی پیش بروی بیشتر به حاشیه این جوامع رانده میشوی‌و این واقعیتی انکار ناپذیر است. 

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1580

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *