3 دقیقه.
تکنیک های حرف زدن با خدا! -١
***
دوستان جوان مسیحی ام روش مشخصی برای حرف زدن با خدا دارند. چشم ها را میبندند و سر را پایین میندازند و یکی شروع میکند. اولش اینطور شروع میشود، «ای پدر آسمانی عزیر، فلان و بهمان…. آمِن»
یک روز یکیشان از من پرسید نظر تو در مورد دعا یا نماز prayer چیست. معمولاً وقتی سوال اینطوری میپرسند منظورشان شنیدن نیست بلکه میخواهند روش خودشان را یاد بدهند. این روش هوشمندانه ای برای شروع تدریس است!
جواب دادنش به آنها خیلی سخت بود. قبلاً در مورد دعا و نماز مفصل و مبسوط نوشته بودم ولی جواب دادن به ذهنهایی که به شدت برنامهریزی شدهاند خیلی سخت است.
https://unwritable.org/?s=دعا&post_type=post
نماز
https://unwritable.org/?s=نماز&post_type=post
میتوانستم بزنم زیر کاسه و کوزۀ ذهنشان و بگویم نمیشود با خدا حرف زد!
یا مثلاً بگویم شما نمیتوانید روش حرف زدن با خدا را به کسی یاد بدهید و غیره.
اما جرأت اش را نداشتم! زود بود!
خلاصه گفتم بی خیال شما که بلدی فعلاً با خدا حرف بزن من میشنوم.
اما حالا نوبت خودم هست که با خدا حرف بزنم. و امیدوارم خدا هم با من حرف بزند!
البته من قبول دارم که واقعا میشود با خدا حرف زد و حتی حرف شنید!
البته میدانم خدا بیرون از من هم نیست!
حرف زدن با خدا شبیه حرف زدن با خود است!
به طور خلاصه، قبول دارم که میشود با خدا حرف زد خدا هم با من حرف میزند.
این حرف زدن با خدا، کمی شبیه فکر کردن است.
چون فکر کردن هم نوعی حرف زدن با خود است.
قبول دارم خدا بسیار بسیار بسیار از من با هوشتر است.
قبول دارم خدا بسیار بسیار بسیار زودتر از من مشکل را میفهمد!
قبول دارم حرف زدن با خدا در جایی فرای ذهن و کلمات اتفاق میافتد!
حالا من روشی جدید برای حرف زدن با خدا اختراع کردهام!
این روش همین است که میبینید!
حرف زدن با خدا از طریق نوشتن!
اینطوری خدا توی رودربایستی هم که شده جواب میدهد!
یعنی دست خدا را توی حنا میگذارم!
مثل وقتی که توی جمع از کسی سوال میپرسید! در چنین مواقعی سوال شونده کمتر طفره میرود و کمتر بی محلی ممکن است بکند!
اگر از کسی وقتی فقط خودتان دو نفر هستید سوالی بپرسید راحت تر میتواند بپیچاند و جواب ندهد! اما وقتی جلوی جمع همان سوال را بپرسید طرف دیگر نمیتواند راحت بپیچاند!
حالا من این تکنیک را در مورد خدا استفاده میکنم!
یعنی میگویم خدایا!
من در حال نوشتن با تو حرف میزنم!
یعنی حرفهایم را همزمان مینویسم!
اگر جوابی بشنوم بلافاصله مینویسم!
اینطوری خدا احتمال اینکه به من از طریق وحی و الهام جواب بدهد بیشتر است!
میدانم خدا اهل بازی و شوخی است. خدا طناز خوبی است. پس من هم با این روش، او را به صحبت وامیدارم!
البته خدا از من قطعا باهوش تر است ولی شاید از این تریک خوشش بیاید و یک چشمه ای عشوه ای کرامتی چیزی تحویل بدهد! و کلا همه دور هم حال کنیم!
خدای مسیحی ها خیلی جدی است! اصلاً نمیخندد! شبیه معلم هاست!
خدای من اما بازیگوش است!
طناز است و لطیف و ظریف!
حالا این روش شاید جواب بدهد!
خدایا: هفت روز دیگر سوار هواپیما بشوم بروم ایران؟
خدا: پسرم هر کاری دوست داری بکن! من به تو اختیار داده ام!
خدایا: نگران آینده و سعیده و تارا و تعهدات و روابط و مال و اموال و قسط و داستان های اینجا هستم!
خدا: سعیده و تارا را خودم هوایشان را دارم! مال و اموال هم که خیلی مهم نیست! میخواهی خودم برایت ردیف کنم؟
خدایا: اگر خودت به عهده بگیری که عالی است! اما مسوولیتِ من چیست؟ نمیخواهم تمام مسوولیت هایم را گردن تو بیاندازم!
خدا: پسرم! عسلم! میفهمم. تو نگران نباش! تو فقط حواست به من باشه! مواظب سلامتی ات باش! بقیه اش رو بسپار به من!
خدایا: بین توکل کردن و بی مسوولیتی گیر کردهام. نمیدانم کجا باید توکل کنم و بسپارم به تو و کجا خودم به عهده بگیرم.
خدا: تو حواس ات رو کامل بده به من! هر نفسی که برات میکشم رو خوب نگاه کن! افکارت رو خوب نگاه کن. یک هفته این کار رو بکن! قول میدهم که خودت بفهمی کجا باید توکل کنی کجا نه!
حواست رو پرت اینترنت و اخبار و چیزهای متفرقه نکن.
خدایا: دمت گرم. چشم! حتماً این کار رو انجام میدم. اصلاً همین الان شروع کردم. مرسی که هستی! مرسی از جواب دلگرم کننده ات!
تو واقعاً کارت درسته! نوکرتم! چاکرتم! خیلی خدایی به مولا!
حتماً این توصیه ات رو انجام میدم. مو به مو!
دوباره سِری بعد اگر لازم شد میام همینجا، توی نانوشتنی باهات حرف میزنم.
فعلاً چاکس!


