رقص تنهایی

تنهایی، با وجود تلخی اولیه، فرصتی برای خلوت با خدا و خودشناسی است. این حس، تمرینی برای مرگ و درک عمیق‌تر از روابط انسانی به شمار می‌رود.

AI suggested title

رقص تنهایی با خدا؛ سفر به عمق خود و مواجهه با عشق ابدی

2 دقیقه.

رقص تنهایی

***

تنهایی از عجیب ترین و ابهام آمیز ترین حس هاست. تازگی‌ها گروهی متشکل از سی چهل نفر همدیگر را پیدا کرده‌ایم. نقطۀ مشترک همۀ ما، همان تنهایی است. ما سی چهل نفر جرأت پیدا کردیم اعتراف کنیم که تنهاییم! گاهی تنهاییمان را با هم شییر می‌کنیم و گاهی هم مثل الان باید تنهایی ام را با کلمات شییر کنم!

بعضی‌ها به شدت از تنهایی فرار می‌کنند. یعنی با شلوغ کردن اطراف خودشان تا لحظۀ مرگ، سعی می‌کنند تا همان آخرین لحظه ازتنهایی فرار کنند. 

بعضی‌ها هم مثل من کله خرابی می‌کنند و خودشان زیر میز ازدواج و جمع و جامعه می‌زنند تا خودشان را در تنهایی بسنجند. 

تنهایی اگرچه تلخ است ولی کم کم شیرین می‌شود. 

کم کم آن کسی را که همیشه همراهت بود را پیدا می‌کنی. 

کم کم به تنهایی خو می‌کنی. 

آدمهای معمولی می‌گویند دیوانه شده ولی تو مدام با یکی حرف می‌زنی. آن یک نفر همان خداست!

تو در تنهایی ها با خدا تنها می‌شوی. 

وقتی تنها هستی، با خدا می‌رقصی. 

وقتی تنها هستی، با خدا حرف میزنی. 

وقتی تنها هستی، با خدا همدردی می‌کنی. 

وقتی تنها هستی، با خدا عشقبازی می‌کنی. 

وقتی تنها هستی، با خدا بحث می‌کنی. 

وقتی تنها هستی، با خدا می‌نویسی. 

وقتی تنها هستی، مدام خالص و خالص تر می‌شوی. 

وقتی تنها هستی، برای دیدار نهایی برای مرگ آماده می‌شوی. 

تنهایی مقدمۀ مردن است! 

هیچ کسی نمی‌میرد مگر اینکه قبل از مردن تنها بشود. 

پس تنهایی برادر مرگ است. 

در تنهایی خدا شاید در قامت عزرائیل برای تو ظاهر بشود. 

هر چقدر از مرگ بترسی، از تنهایی هم می‌ترسی. 

هرچقدر به خدای درونت ناباور باشی، از تنهایی می‌ترسی. 

تنهایی، نسخۀ تمرینی مرگ است. 

من برای فرار از تنهایی، دوست گرفتم. 

برای فرار از تنهایی، ازدواج کردم. 

برای فرار از تنهایی، بچه‌دار شدم. 

سپس برای شکست دادن تنهایی، زیر میز زدم و همه را از خودم دور کردم. 

رابطۀ هر کسی با تنهایی، رابطۀ او با خداست. 

این رابطه همیشه هم یکسان و عاشقانه نیست. 

گاهی در تنهایی ها، به خدا مظنون می‌شوی. 

گاهی خدا را گم می‌کنی. گاهی با خدا قهر می‌کنی. 

این رابطه هم مثل تمام روابط دیگر، در نوسان است. 

گاهی تنهایی مثل عسل شیرین است و گاهی مثل زهر مار، تلخ!

اگر تنهایی تو با کیفیت باشد، روابطتت هم کیفیتی متفاوت پیدا می‌کند. 

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. آدمها متولد می‌شوند و می‌میرند. همسر می‌آید و می‌رود. فرزند می‌آید و می‌رود. دوست می‌آید و می‌رود. 

اما با وفا ترین شخص، همان خداست! 

او همیشه هست!

او هم برای تو همسر است و هم پدر است و هم مادر است و هم فرزند! 

او به اشکال مختلف درمی‌آید! 

گاهی برای تو نامرئی می‌شود و‌گاهی به وضوحِ بودن خودت می‌شود! 

وقتی تنهایی برایم تلخ می‌شود، با خدا بحث می‌کنم! می‌گویم این چه وضعی است! 

می‌گویم، من به این مهربانی و خوبی، چرا تنها شدم! 

خدا به خودش اشاره می‌کند و می‌گوید، من به مهربانی و خوبی، چرا تنها شدم!

بعد می‌فهمم من تنها نیستم! 

من تنها نبودم!

درست به همان دلیلی که بیشتر مردم از خدا دورند و از تنهایی فراری اند، من هم به خاطر همان بی توجهی، حس تنهایی میکنم. 

من اگر حواسم باشد می‌فهمم که اصلاً و ابداً تنها نیستم نبوده‌ام و نخواهم بود!

فقط کافیست نگاهم را از بیرون به درون بکشم. 

آن وقت دیگر تشنۀ دیگری نیستم. 

آدمها تظاهر می‌کنند که تنها نیستند! 

چون تنهایی در جامعه همراه با شرم است! همراه با قضاوت است! پس همه تظاهر می‌کنند که تنها نیستند! زن و شوهر ها چه بسا معمولاً تنهایند! شاید ظاهرشان اینطور نشان ندهد! 

پس خدا را در تنهایی هایت ببین!

با او دوست شو!

با او حرف بزن!

بگذار دیگران بگویند دیوانه شده! 

بگذار بگویند از فشار تنهایی دیوانه شده و با خودش حرف می‌زند! 

تو مثل مجنون باش!

با لیلی خودت حرف بزن!

با خودت حرف بزن!

برای خودت بنویس!

برای مردم بنویس!

از نانوشتنی بنویس!

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1615

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *