3 دقیقه.
صاعقۀ معنویت
***
مدتی است با حافظ و پادکست صدای سخن عشق همنشینم. گوینده در آنجا از صاعقهای صحبت میکند که منجر به بیداری معنوی میشود.
امروز روز کریسمس بود. روز تولد مسیح. به اصرار و دعوت دوستان برای یک ساعتی به کلیسا رفتم و کمی گریستم. انگار چیزی از مسیح هنوز زنده است. انگار وقتی نانها را تکه تکه میکردند تا به همه بدهند چیزی از عیسی در حال اتفاق افتادن بود. با خودم میگفتم من اینجا چه میکنم؟ همینطور اشک می ریختم و کشیش کلیسا هم آمد روی تریبون و گفت گریه کردن خوب است. فکر کنم تنها کسی بودم که اشک میریخت. آنها خیلی راحت داشتند از به صلیب کشیده شدن عیسی حرف میزدند! نمیدانم چطور اینقدر راحت حرف میزدند. خوب است آدم گاهی اشک بریزد.
بگذریم!
میخواستم از صاعقه برایتان بگویم!
در اثر برخورد این صاعقه اولین چیزی که از دست میدهی عقلت است. یعنی دیگر حتی نمیفهمی که صاعقه خوردی!
احتمالا برای من آن ده روز ویپاسانا شبیه صاعقه بود. بعد از ده روز نفهمیدم چه شد!
فقط میبینی که آرام شده ای. از آرام شدن خودت میفهمی اتفاقی افتاده است. اما نمیفهمی چه اتفاقی افتاده.
ضربه آنقدر سنگین است که تو تعادل ذهنی خودت را از دست میدهی.
گاهی زن و بچه را رها میکنی. گاهی کار و کسب را.
آنقدر نترس و قوی میشوی که کارهای خلاف منطق از تو سر میزند.
تمام مناسبات اجتماعی و انسانی برایت کمرنگ و بی معنی میشود.
شرطی شدگی های ذهنت از بین میرود.
معانی کلمات برایت عوض میشود.
مثلا تمام عمر مسوولیت را جور دیگری میفهمیدی حالا طور دیگری میفهمی.
ناگهان شعر های حافظ و مولانا و سخنرانی های اکهارت و سادگورو برایت معنی دار میشوند.
اگر سر به بیابان نگذاری شروع میکنی به نقاشی یا گوش دادن به موسیقی یا نوشتن!
دیگران میگویند کسخل شده ای ولی برای تو مهم نیست.
آدمهای عاقل میگویند «توهم زده» ولی برای تو مشخص و واضح است که آنها خودشان در توهم اند.
همیشه آسان هم نیست.
گاهی بعد از بیدار شدن، دوباره خواب ناآگاهی به سراغت می آید و حالا این خواب ها دیگر شبیه کابوس است.
مادیات برایت شبیه کابوس است.
رقابت ها برایت شبیه کابوس است.
دروغ ها و جنگ ها و اخبار، شبیه کابوس است.
ناگهان تنها میشوی. دوستان قدیمی ات تو را ترک میکنند. حتی گاهی زن و بچه تو را ترک میکنند.
اگر مثل حلاج باشی به دار کشیده میشوی و اگر مثل عیسی باشی به صلیب کشیده میشوی! اما تو دیگر قربانی نیستی.
تو ناگهان معنی توحید و یگانگی را میفهمی.
معنی پدر و مادر و فرزند و کلا خانواده، برایت عوض میشود.
گاهی تو شبیه مرده متحرک میشوی. گاهی شبیه افسرده ها میشوی.
انگیزه ها و لذت های قدیمی دیگر کار نمیکند.
نوع موسیقی هایی که میشنیدی دیگر نمیتوانی بشنوی.
نوع گفتگوهایی که داشتی دیگر نمیتوانی داشته باشی.
بعد از بیداری معنوی دوباره نفسانیت ها بزرگتر و شدیدتر سراغت می آیند. این بار غول نفس، قوی تر شده. اینبار سقوط تو شدیدتر است.
باز هم سقوط میکنی ولی این بار از ارتفاعی بالاتر.
وقتی فقط یک بار وصل را تجربه میکنی، حالا درد هجران شدید تر میشود.
مفهوم زمان برایت عوض میشود. تو به لحظه می آیی. آینده و گذشته برایت کم اهمیت میشوند.
همزمان با رشد معنوی، ایگو و نفس تو هم قوی تر شده. حالا باید با حریف قوی تری بجنگی. حالا در لیگ بالاتری مسابقه داری. این بار ایگوی معنوی گاهی سراغت می آید. ناگهان فکر میکنی برگزیده ای. ناگهان فکر میکنی از آدمهای ناآگاه برتری. اما این حربه ای جدید از نفس است.
گاهی در کُشتی با این نفس، شکست میخوری و سرخورده میشوی.
گاهی لب به شکایت باز میکنی. اما کسی نیست که از او شکایت کنی. مثل حافظ میگویی چون دوست دشمن است شکایت کجا برم.
گاهی شبیه مردۀ متحرک میشوی.
یاد مرگ همراه لحظه های تو میشود.
هر روزِ تو، برایت روزی جدید است.
تعلقات تو کم میشود.
تعلق تو به روابط و پول و دارایی کمتر میشود. اما کماکان در بازی زندگی هستی. کماکان در بدن هستی.
تو از بدن فاصله گرفته بودی ولی دوباره خودت را در بدن مادی می یابی. انگار دوباره به زمین برگشته باشی.
تو بارها میمیری و زنده میشوی. در گذشته میمیری. در خودت میمیری. نفس خودت را میکُشی.
و با هر بار مردن دوباره زنده میشوی.
با هر فکری دوباره به زمین حبوط میکنی.
افراد کمی حرف تو را میفهمند. هر کسی از ظن خودش یار تو میشود ولی تو عملا هیچ یاری نداری.
تنها یار تو، خودت هستی یا همان خدا.
درک میکنی که تو همان خدایی. ولی صدایش را در نمی آوری. چون اسرار را نباید بگویی. حتی اگر هم بگویی کسی متوجه نمیشود.
شروع میکنی از تجربه ات نوشتن!
شروع میکنی از تجربه ات گفتن.
اما هر چه میگویی و میشنوی، دورتر و دورتر میشوی.
دوباره خاموش میشوی.
دوباره ذهن سراغت می آید و قانعت میکند که تو دیوانه شده ای.
دوباره ذهن کنار میرود و اشک ها جایش را میگیرد.
و تو در گردابی چنین حائل سرگردان میشوی.
تو وارد مسیری شده ای که راه برگشتی ندارد!
تو صاعقه خورده ای.
گاهی در ظاهر اینطور به نظر میرسد که چیزی مادی را از دست داده ای. مثلا کسی از نزدیکانت میمیرد یا پولی از دست میدهی یا رابطه ای از دست میدهی.
اما در اصل، اتفاق اصلی این است که تو صاعقۀ معنویت خورده ای.
نام تو در فال در آمده.
تو برنده این بخت آزمایی شده ای.
تو گوی سبقت را از دیگران ربوده ای.
اگر تجربیاتی شبیه اینها داشتی، بدان تو صاعقه خورده ای!
شکرگزار باش!
این صاعقه گاهی تمام عمر به کسانی برخورد نمیکند و آنها در بیخبری میمیرند!
کسی در گوش تو خبری مهم را به تو گفته.
خدا با تو حرف زده.
نه!
تو توهم نداری!
واقعا خدا تو را انتخاب کرده و با تو حرف زده.
گوش کن.
سکوت کن.
نظاره گر باش.
در نظربازی ما بیخبران حیرانند!

این حالت نامش را قبض و بسط گذاشتند.
معمولا در دهه چهلم زندگی پیش میآید ولی هرکسی به بک نحو از این بحران عبور میکند.
امیدوارم که خداوند دست ما را در این راه بگیردو ترکمان نکند.
آمییین