2 دقیقه.
عملیات نجات – برای تارا
***
فیلم «بدون دخترم هرگز» داستان زنی بود که دخترش را از دست «کثافت خاورمیانه» نجات داد و به «بهشت آمریکا» رساند.
درست مثل بیشتر تبلیغات دنیای غرب، این فیلم هم پوچ و توخالی و حتی عکس واقعیت است. آنچه غربی ها در آن بسیار خوبند تبلیغات دروغین و پروپاگاندای جهانی پوچی است که من را هم گرفت و روزی تصمیم به مهاجرت گرفتم. مثل صدها میلیون آسیایی که تحقیر را به جان میخرند تا بردهی سرمایه داری غرب بشوند.
فکر میکردم در غرب زندگی را بهتر بلدند و فرزندم آنجا خوشبخت میشود. حالا بعد از حدود ۱۵ سال زندگی در غرب داستان برعکس شده است.
حالا اینجا هستم تا دخترم ۸ ساله ام را نجات بدهم.
از دست کمپانی هایی که قبل از تولد تارا مخلوط پودر و شکرشان را مجانی و بدون درخواست ما فرستاندند دم در خانه.
کمپانی هایی که هر آدمی عددی است برای سود آوری آنها. از قبل از تولد تا بعد از مرگ.
حالا اینجا هستم تا دخترم را نجات بدهم.
از دست سیستم آموزشی که ابزار سرمایه داری است تا برده هایی سربه زیر و گوسفند هایی مطیع برایش پرورش دهند.
سیستمی برای تربیت سرباز و کارمندانی که نه تنها فکر نکنند بلکه هر چه بالاسری گفت گوش بدهند. مثلا اگر بالاسری گفت برو بمب اتم درست کن و بیانداز روی سر مردم بگویند چشم!
حالا اینجا هستم تا دخترم را نجات بدهم.
از دست استعمار گرانی که فرزندان بومی ها را اسیر میکردند تا نسلشان را قطع کنند و فرهنگ و زبانشان را منقرض کنند. این مبلغان مذهبی مسیحی گاهی کودکان را در گورهای دسته جمعی دفن میکردند و این داستان هنوز هم ادامه دارد. حالا اما روح کودکان را دفن میکنند. خلاقیت و اصالت کودکان را دفن میکنند.
حالا اینجا هستم تا دخترم را نجات بدهم.
از دست کمپانی های تولید کارتون های سبک و بی عمق و دزد توجه بچه ها و فروش لاک و لوازم آرایشی به کودک ۸ ساله که در ۷ سالگی لاک ناخن میخرد و مواد شیمیایی به بدن کوچک و زیبایش وارد میکند.
حالا اینجا هستم تا دخترم را نجات بدهم.
از دست کمپانی های غذایی که شکر را به جای میوه به خورد بچه ها میدهند و به بچه ها می باورانند که شکر و پاستا خوب است و تخم مرغ و گوشت و ادویه بد است. به بچه ها یاد میدهند که آب چشمه و باران که از زمین می آید کثیف است و آب پلاستیکی بطری و آب مسموم و پر از کلر لوله، تمیز است.
برای نجات دادن دخترم اول باید خودم را نجات بدهم.
و این داستانِ حماسی من در زندگی است.
داستانی واقعی که با پوست و گوشت لمس کرده ام.
داستانی که میلیاردها دلار سرمایه گذاری درپشتش نیست.
داستانی که هیچگاه با خرج اسپانسر ها تبدیل به فیلم های پر فروش نمیشود.
داستانی که شاید حتی در اینترنت وایرال هم نشود.
این داستان برای من واقعی است.
این داستان مثل عمق فرهنگ ایران برای من واقعی است.
این داستان مثل پوچی فرهنگ غرب برای من واقعی است.
و تو فقط باید خودت لمس کنی.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org

یک مقداری اغراق هنری در این نوشته هست!
در مورد شرق و غرب لطفاً به لینک زیر مراجعه فرمایید
https://unwritable.org/?s=%D8%B4%D8%B1%D9%82+%D8%BA%D8%B1%D8%A8&post_type=post