پدرِ بزرگ

پدر بزرگ، اکبر، که پدری برای هفت فرزند و دیگران بود، به معنای واقعی پدری کردن را به همگان آموخت و همچنان در یادها باقی مانده است.

AI suggested title

پدر بزرگ: داستان عشق خاموش و پدری معنوی که هرگز نمی‌میرد

3 دقیقه.

 پدرِ بزرگ

—

پدر من نامش اکبر بود. اکبر یعنی بزرگتر. 

او در حق خیلی ها پدری کرد. خودش پدر هفت فرزند بود. از جمله من. او در حق ما پدری کرد. در حق برادرانش پدری کرد. حتی در حقپدرش پدری کرد. او پدرِ بزرگی بود. بعد از سی چهل سال خاطره‌‌ی پدری کردن هایش هنوز در خاطر آدمهایی که او را به یاد دارند یاندارند هست! 

او از کودکی فقیر در روستا شروع کرد. بزرگ شد. در کودکی پدرش هزینه‌های مدرسه را نداشت. اما او بدون تحصیل بزرگ شد. او درزمینه‌ی اقتصادی بزرگ شد. در زمینه‌ی خانوادگی بزرگ شد. 

من کوچک ترین فرزند آن خانواده،  شاید پدر را خیلی به خاطر نداشته باشم اما پدری کردن را چرا. او قبل از رفتن پدری کردن را بهبرادرانم آموخت. به مادرم هم آموخت. به خیلی ها یاد داد چطور میتوانی پدری کنی. حتی برای پدر خودت! 

من کوچک ترین فرزند آن خانواده، منِ آتئیست، تقریباً مطمئنم که او هنوز مشغول پدری کردن است. نمی‌دانم چطور و چگونه! اما حسیاین را به من می‌گوید. من پدران زیادی داشته‌ام. 

آموزگاران بزرگی که شاید حتی نامشان را ندانم. آموزگارانی در وسعت تاریخ زمین. پدران سرزمین. آنها هنوز در حال پدری کردن هستند. آنها هنوز راه را برای ما روشن می‌کنند. آنها در سختی ها هستند. در تمام لحظات هستند. منتظرند ما که آماده بشویم. 

می‌توان پدر بدنی نبود. می‌توان پدر معنوی بود. 

می‌توانی پدر باشی. بدون زادن فرزندی. پدر من بیشتر پدر معنوی بود. پدر خیلی ها. 

یک بار درراه مسافرت کسی را از کنار راه سوار کردیم. کاملا تصادفی! او هم مزه پدری‌های پدرم را چشیده بود. این را دیگر نمیشد به حساب تعارف گذاشت! فردی روستایی و کاملا تصادفی در جاده! 

اگر پدری را آموخته باشی می‌دانی چه می‌گویم. پدری کردن چیزی شبیه عشق است. چیزی شبیه سوختن. خاموش و بیصدا. پدری کردن شبیه مادری کردن است اما بدون زرق و برق. پدر عشقی خاموش است. تو آنرا نمی‌بینی. گریه‌های پدر بی صداست. دردهایش را کسی نمی‌فهمد. پدر بلد نیست عشق اش را ابراز کند. او خودش تبدیل به عشق می‌شود. آرام آرام می‌سوزد. شاید در دلش غوغایی باشد اما چهره‌اش تغییر نمی‌کند. پدر به دنبال تشکر نیست. جوراب روز پدر را هم نمی‌خواهد. او کم کم خودش را نابود می‌کند. تمرین فناشدن. نیست شدن. سوختن. رفتن. 

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1624

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *