2 دقیقه.
هر روز یک داستان – آنلاین یا آفلاین!
***
روزها صفحه های خالی اند. من روزهایم را از قبل نقاشی نمیکنم. یعنی از قبل برنامهریزی برایشان نمیکنم. دیروز هم از آن روزهای خالی بود. اگر قلم را شل تر بگیری نقاشی ات بهتر میشود.
و اما داستان دیروز.
طبق معمول به یک دوستی قدیمی نوشتم:
«اگر خواستی بگو بیام»
زنگ زد و گفتم یکی دو ساعت دیگر میآیم. روز قبل تماس گرفته بودم و گفته بودم این بار میآیم ولی به یک شرط. اینکه زیاد حرف نمیزنم. تو هر چقدر میخواهی حرف بزن ولی من برای کنترل ذهنم کمتر حرف میزنم. اگر در کارهای بازسازی خانه توانستم کمک میکنم ولی اگر نتوانستم همینطور هستم. گفت باشه.
سر ساعت رفتم و پادکست صدای سخن عشق را گذاشتم. دو سه ساعتی به حرف های کوتاه و لبخند و اینها گذراندم. بارها اعتراض کرد و گفت چرا حرف نمیزنی. چرا لجبازی میکنی. چرا تنهایی میکنی. چرا مسابقه میدهی و اینها. تا اندازهای که خیلی ناراحت نشود حرف زدم ولی کماکان سکوت بهتر بود.
بیرون رفتیم.
هنگام قدم زدن سر صحبت باز شد. سوال این بود که چرا حرف نمیزنی و فلان.
گفتم خلاصه اش این است : کسخول شدم.
گفت چی شد کسخل شدی؟
گفتم خلاصه اش این کلمه میشود. داستانش مفصل است.
رفتیم جایی نشستیم.
گفتم ببین، اگر هر روز به مرگ فکر کنی کسخل میشوی. من هر روز به مرگ فکر میکنم. روزی چند بار.
هر کسی عکسالعملی در برابر این حقیقت دارد. بیشترِ آدمها فراموشی را انتخاب میکنند. بعضیها به چیزی میچسبند و بعضی ها دنبال پول میروند.
من هم در برابر مرگ، لحظه را پیدا کردهام.
در مورد لحظه میتوانم هزاران کتاب بنویسم!
برای همین هم هست که زیادی به آینده و برنامهریزی و اینها توجه نمیکنم.
از مسوولیت های خانوادگی و اجتماعی گفت! توی دلم گفتم خیلی در این مورد نوشتهام! کیست که بخواند؟!
گفت گیجی! گفتم آیینه ی یکدیگریم.
گفت ریشهایت را بزن. این نشان این است که دنبال عرفان و فلان رفتی.
گفتم اگر چنین باشد میزنم.
گفت خانه را فلان کن و بفروش و بخر!
گفتم چشم. در حد توانم انجام میدهم.
توانم را قبول کرده ام.
من اینقدر بلدم در دنیا پیشرفت کنم!
این قدر بلدم پول در بیاورم و قلمرو و مایملک داشته باشم!
با مقدار و میزان خودم راضیم.
گفت فلانی دوستت دارد یا نه!
گفتم از درون قلب دیگران خبر ندارم. اگر تو درون قلب او را فهمیدی من چند ماه برایت نوکری میکنم.
آخرین سوالم این بود! آیا چیزی فراتر از این چیزهایی که میبینیم هست؟ گفت بله! انرژی هست! یعنی انرژی ای هست که مثلاً اگر نیتی داشته باشیم اتفاقاتی در بیرون میافتد.
توی دلم گفتم همان انرژی، مرا دیوانه کرده! نمیدانم چرا!
خلاصه پنج شش ساعتی با هم وقت گذراندیم!
یک روز دیگر نقاشی شد! با دخالت کمتر من!
و دوباره همان پیغام را برای چند نفر و همان دوست قدیمی خواهم فرستاد!
«اگر خواستی بگو بیام- آنلاین یا آفلاین!»
این را هم با خودم میگویم!
«یا من به او کمک میکنم یا او به من کمک میکند. این دو هم با هم فرقی ندارد»
ببینیم امروز چطور نقاشی میشود!
