2 دقیقه.
بازنویسی دوبارۀ عشق
***
امروز قرار است با دو دوست صحبت کنم. آنجا از من خواسته میشود تا صحبت کنم. آنجا از من خواسته میشود تا تصمیم گیری کنم. آنجا از من خواسته میشود تا تعیین تکلیف کنم. جلسه، چند ساعت دیگر است اما افکار من عجول اند و زودتر از خودم، افکارم به جلسه میروند. حاصل این جلسۀ مجازی، این نوشته است.
و اما باز خوانی داستان.
ما همه به دنبال چیزی هستیم. آن چیز نامش عشق است. چه خودمان بدانیم و چه خودمان ندانیم.
اکثراً نمیدانند و هر کسی تعریفی از عشق میدهد.
در فیلم ها آن را وابستگی و خواستن شدید نشان میدهند.
در خانواده ها آن را به صورت قوانین قبیلهای نشان میدهند.
و خلاصه در جامعه آن را به صورت قوانینی مشخص تفسیر میکنند.
در داستان های عاشقانه، آن را از خودگذشتگی و دادن گل و خریدن کادو نشان میدهند.
خلاصه هر کسی برداشتی از عشق دارد.
من هم مثل دیگر آدمها به دنبال عشق بوده و هستم. من هم در این راه، مسیرهای مختلف را آزموده ام. من هم در این راه رنج را تجربه کردم. سختی را تجربه کردم. دوری را تجربه کردم. تنهایی را تجربه کردم. قضاوت را تجربه کردم. ترس را تجربه کردم. بی عشقی را تجربه کردم. سیاهی را تجربه کردم.
حالا ادعایی دارم. حالا ادعا میکنم که هنوز در اول راه عشق هستم.
حالا ادعا میکنم که تفسیر عشق و دانستن عشق و فهم عشق، کار خود عشق است.
حالا ادعا میکنم که برای رسیدن به عشق باید از مسیر تنهایی گذشت.
حالا ادعا میکنم که باید از ترس گذشت. باید از خود گذشت. و خلاصه اینکه باید مُرد!
اما دوستان میگویند، این چه حرفی است! ما هنوز زنده ایم. چرا حرف از مرگ میزنی!
اما دوستان میگویند بیا از زندگی بگو. بیا از دنیا بگو. بیا از بچه بگو. بیا از اموال و نحوۀ خرج کردن آن بگو.
حتماً. اینها همه بدست عشق انجام میشود.
عشق که بیاید، ترس ها را محو میکند.
عشق که بیاید، غم ها را محو میکند.
عشق مثل آفتاب است. حیات میدهد. زندگی میبخشد.
شک ها را ذوب میکند. غم ها را ذوب میکند. ترس ها را ذوب میکند.
عشق که بیاید خودش میشود دلیل راه.
خودش راهنمایی میکند.
خودش پاسخ ها را روشن میکند.
و من میدانم که عشق هست.
پس کنار میروم تا عشق بماند و برقصد.
پس در سکوت از عشق مینویسم.
پس با عشق نگاه میکنم.
پس با عشق راه میروم.
پس با عشق مینشینم.
پس با عشق صحبت میکنم و با عشق مینویسم.
عشق خودش را که نشان بدهد، ذهن کنار میرود.
تعریفهای جامعه از عشق، بیهوده و مصنوعی است. آنها را دور بیاندازید. عشق را از خود عشق و از درون پیدا کنید.
عشق را از مولانا و حافظ بیاموزید. عشق در هالیوود و بالیوود نیست.
عشق را از من نیاموزید.
من از نوشتن عشق عاجز و خجلم.
عشق را از سکوت درون بخواهید.
عشق را از نفس هایی که شما را زنده نگه میدارند بخواهید.
عشق در کلمه نیست.
عشق در ذهن نیست.
عشق در تعریف نیست.
عشق، نانوشتنی است.


