من میترسم پس هستم
***
سالها پیش فیلسوفی گفت «من میاندیشم پس هستم» حالا من میگویم «من میترسم پس هستم».
در سفر سایکودلیک یا روان نما، یکی از تجربه ها کمرنگ شدن «من» است که همزمان با کمرنگ شدن «ترس» اتفاق میافتد.
انگار دقیقاً همان قسمتی از مغز تو که ترس را میسازد همان است که من را میسازد.
حالا اگر ترس ها بروند «من» هم از بین میرود و تو بدون ترس و بدون من میشوی.
وقتی بدون ترس شدی تبدیل به عشق میشوی.
وقتی هم بدون من شدی تبدیل به خدا میشوی.
با هم کمی این موضوع را باز کنیم.
«من» یا هویت من، چیزی است که ما آن را جدا از جهان میپنداریم. این من از بیرون دچار تهدید میشود و میترسد.
مثلاً اگر پلنگی حمله کند این من میترسد.
یا اگر کسی به هویت ذهنی ما حمله کند این من میترسد.
وقتی به مرگ نزدیک میشویم این من میترسد.
با از بین رفتن من، که تجربهای شبیه مرگ است ما از سد ترس عبور خواهیم کرد.
وقتی منی وجود ندارد، ترسی هم قاعدتاً وجود ندارد چون چیزی برای محافظت باقی نمانده است.
پس ترس های ما مرزهای هویت ما هستند.
برای همین برای شناختن یک هویت باید ترسهایش را شناخت.
ترس ها مثل مرزهای یک کشور هستند. یک کشور با مرزهایش و یک هویت با ترس هایش تعریف میشود.
و درست وقتی این مرزها از بین بروند آن کشور دیگر تبدیل به کل زمین میشود.
بنابراین هر کسی باید روی ترس های خودش مراقبه کند.
یک جمله را باید در ذهن نگه داریم.
«هرکجا ترسی هست، پای یک من در میان است» پای یک مرز. پای یک هویت.
مثلاً اگر تو از این که شبیه یک مرد بشوی میترسی پس تو هویت زن داری.
یا تو از این که پایین دیده شوی میترسی پس تو هویت خود برتر بین داری.
تمام ترس های ریز و درشت ما، مرزهای هویت ما را میسازند.
مثلاً من از اینکه کسی این نوشته را نخواند بترسم من هویت نویسنده گرفته ام.
یا مثلاً اگر از قضاوت منفی دیگران بترسم هویت ذهنی دارم.
ترس های ما، نشانههای خوبی برای پیدا کردن مرزهای اصلی هویت ما هستند. ترس ها را باید شناخت و روی آنها مراقبه کرد.
هر ترسی یک ریسمانی است که تو را به بند کشیده است.
وقتی دیگر از هیچ چیز نترسیدی، میشوی مثل حلاج.
حلاج حتی بدن هم نبود پس از دست دادن بدن هم برایش ترسناک نبود.
شاید یک روزی این جمله معروف شود که
«من میترسم پس هستم!»
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
