2 دقیقه.
تراپی امروز – سناریوها
***
بعد از تصادفی که با گوزن شمالی داشتم شرکت بیمه به من امکان ده جلسه مشاوره مجانی داد. من هم در بین دوستان ایرانی گشتم و کسی را پیدا کردم که بتواند از این مبلغ، سودی ببرد. با خودم گفتم بگذار خیری از شرکت بیمه به یک هموطن برسد و من وسیله ای برای این خیر باشم.
۱- این یکی از انگیزه هایم بود.
۲- انگیزهٔ دیگر این است که گزارشی برای بیمه نوشته شود در مورد وضعیت من بعد از تصادف، که شاید بعدا به درد من بخورد.
۳- انگیزهٔ دیگر کنجکاوی در مورد این بیزینس است. دوست دارم این بیزینس را یاد بگیرم و بتوانم به آدمهایی که نیاز دارند کمک کنم. اگر این دوست ما حاضر بشود که این بیزینس را به من آموزش بدهد و من را وارد این بازار و بازی بکند شاید نتیجه ای خوب بگیرم.
۴- انگیزهٔ دیگر حرف زدن با یک هموطن است. در شهری که کمتر هم صحبتی پیدا میشود خودش خوب است. تنهایی در این شهر آنقدر زیاد است که گاهی همین صحبت های تلفنی یک ساعته میتواند حال خوبی به آدم بدهد. البته شکرگزارم که دوستان خیلی خوبی دارم که میتوانم با آنها صحبت کنم ولی هیچ کسی همیشه در دسترس نیست. من هم برخلاف دیگران، از گفتگو با نرم افزار های هوش مصنوعی سر باز میزنم.
در مورد هرکدام از این انگیزه های بالا میتوانم توضیحات بیشتری بدهم.
ذهن ما مدام درحال کار است و وقتی قراری در آینده میگذاریم مدام آن را تصور میکند. من هم تصوری از این مکالمه و تراپی دارم. تصورات مختلف مثل صحنه های مختلف و برداشتهای مختلف فیلم، برای من در ذهنم تولید میشوند. اما در نهایت واقعیت با تمام تصورات ذهنی، معمولا متفاوت است برای همین است که در یوگا، زیاد به ذهن اهمیت داده نمیشود.
مثلا سناریوهای زیر محتمل است.
دوست مشاور ما خیلی جدی باشد و حتی از این که من اینقدر صریح میگویم که اعتقادی به کمک او به خودم ندارم عصبانی بشود و با من دیگر جلسه نگذارد. مثلا بگوید ما ایرانیها فرهنگ مشاوره و تراپی نداریم و فلان و بهمان.
دوست مشاور ما اهل گفتگو و خنده و شوخی باشد و باهم بگوییم و بخندیم و ساعتی با هم خوش بگذرانیم.
دوست مشاور ما اهل معنویت باشد و با هم بتوانیم صحبتهای معنوی و عمیقی بکنیم که به جاهای عمیق تر و بهتری برسد.
راستش زیاد به تراپیست اعتقادی ندارم مگر اینکه تراپیست واقعا انسانی آگاه و معنوی باشد و بتواند در سکوت کاری انجام بدهد. تراپیست یا مشاوری که خودش درگیر ذهن باشد احتمالا نتیجهٔ معکوس میدهد چون درمان ذهن با ذهن مثل این است که او برای خاموش کردن آتش، نفت بر آتش بریزد.
پس تراپیست دو کار بیشتر نمیکند.
۱- با سکوتِ خودش اجازه میدهد تو احساسات و آنچه درون ذهن داری را تخلیه کنی و آرام تر بشوی.
۲- دوباره باسکوت خودش اجازه میدهد تو خودت ذهن خودت را مرتب کنی و راه حل را از لابلای ذهن شلوغ خودت پیدا کنی. یعنی او تو را به سمت آگاهی درون خودت یا خدای درون خودت راهنمایی میکند. درونی که تمام جوابهای تو آنجاست.
این دو کار را من با مراقبه، نوشتن، ورزش، صحبت کردن با دوستان و حتی مواد روان نما یا سایکودلیک انجام میدهم.
حال این سوال پیش می آید که آیا این نوشته را قبل از قرار امروز برای دوست مشاور و تراپیست بفرستم یا خیر.
اگر بفرستم شاید ایشان با توجه به سابقه ای که دارند مسیری را آماده کنند!
اگر هم نفرستم احتمالا با صحفهٔ خالی با هم مواجه بشویم و شاید کمی هیجان انگیز تر و در لحظه تر بشود!
در کل به نظرم فرستادن با واقعیت و این که بهتر است ایشان کمی از محتویات ذهن من را قبل از تراپی بدانند، کار بهتری باشد. پس میروم تا این نوشته را در روی دیوار شهر بنویسم و نسخه ای را هم برای دوست مشاورمان بفرستم.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
مابقی لینک ها در مورد تراپی

