2 دقیقه.
شبیه سازی مردن! -٣
***
ابتدا مستقیم بگویم منظور من از مُردن، مردن بدن نیست. بلکه مردن نفس است. همان مردن مولانا. پس نگران کشته شدن بدن من نباشید.
مردن مولانا و بودا و اکهارت و سادگورو، مردن نفس است. مردن شخصیت توهمی و خیالی ذهن است. این مردن مثل مردن بدن نیست که برایش عذاداری میکنند بلکه برای این مردن باید رقصید و جشن گرفت.
مردن نفس یعنی کمرنگ شدن نفس، مردنی است که تو را به آزادی میرساند. تو را به خدا میرساند. تو را خدا میکند.
این مردن بیرون آوردن لباس سنگین هویت های پوچ است.
این مردن بیرون انداختن ذهن است.
این مردن پیوستن به ذهن جهان است.
این مردن بزرگترین آرزوی عارفان است.
این مردن هر چه زودتر اتفاق بیافتد تو سعادتمند تری. باید زودتر از مرگ بدن تلاش کنی این مردن را تجربه کنی.
مثل حافظ که گفت باید از سر راه کنار بروی.
این مردن غمگین نیست. این مردن اوج آزادی و شادی است.
قبلاً از شباهت سفر و مردن گفته بودم. حتی از شبیه سازی مردن در کانادا. یا شباهت مردن به مهاجرت. اما این نوشته با درک بیشتری از مردن نوشته میشود.
https://unwritable.org/?s=مردن&post_type=post
وقتی برای سفر تصمیم گیری و برنامهریزی میکنم همیشه بهترین زمان برای این تمرین است. برای مردن خوب، باید سبک شوی. اول از اموال و دیون باید سبک شوی.
باید وصیت هایت را نوشته باشی که اینجا یک دسته برایش نوشته ام.
https://unwritable.org/category/بعد-از-من/
همچنین باید اموالت را سبک و مرتب کرده باشی. اینجا هنوز کار دارم. باید دارایی ها را مشخص کنم. وراث را مشخص کنم. وصی را مشخص کنم. تصمیمات را بگیرم. کارهای اداری و قانونی را انجام بدهم.
مهمتر از آن، باید وابستگی ها را کم کنم. وابستگی به اموال و روابط و بدن و ذهن و خلاصه تمام چیزهای موقتی را باید کم کنم. از جمله وابستگی به زن و فرزند و دنیا!
باید فضای مجازی و آنلاین و دارایی های معنوی را هم مرتب کرده باشم.
همچنین روابطت را پاکسازی کرده باشی. باید همه را بخشیده باشی. اگر کسی ظلمی کرده ببخشی. اگر به کسی ظلمی کردی باید در حد توان جبران کنی.
هنوز خیلی کار دارم. من هنوز نمرده ام. اما باید از فرصت درست استفاده کنم. هر لحظه ارزش دارد. هر لحظه باید با آگاهی طی شود. هیچ لحظهای نباید به غفلت بگذرد.
*
با این شعر و موسیقی همراه شد
https://music.youtube.com/watch?v=hrhZ7YFiwSo&si=lQR88TTPId4HgxUA
*
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو؛ همخانه شو.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
آن گوشوارِ شاهدان، همصحبتِ عارض شده؛
آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو.
چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانهیِ شیرین ما،
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو.
تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛
چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو.
اندیشهات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛
ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو.
قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دلهای ما.
مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو.
بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛
کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو.
گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را.
دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو.
گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه.
ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو.
تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟
تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو.
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها.
هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو.
یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی،
یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو.
ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟
نطق زبان را ترک کن؛ بیچانه شو، بیچانه شو.


