1 دقیقه.
من بی هویت بی صفت
***
بچه که بودیم بی هویت و بی صفت از بدترین توهین ها و فحش ها بود، تقریباً به بدی فحش ناموسی. حالا بعد از چهل سال ظاهراً بی هویت بودن بالاترین صفت عارفان است و بی صفت بودن از صفات خداوند!
اما اینجا از کدام هویت و صفت صحبت میکنم؟ هویت های کاذب.
یک کودک مثال خوبی است.
کودک انسان در حدود یک سالگی تقریباً بدون هویت است. بدون ذهن و بدون شخصیت.
برای همین هم هست که متصل به جریان زندگی است و برای همین است که برای همه دوست داشتنی است.
کودک یک ساله خودش را با انواع برچسب ها و هویت ها از دیگران جدا نمیکند.
با همه میخندد و گریه میکند. با همه چیز بازی میکند. کودک یک ساله همواره در لحظه است چون هنوز حافظه و هویت برایش ساخته نشده. کودک انسان برای همین جذاب است که هویت ندارد.
من از کودکان یاد میگیرم. کودکان بزرگترین معلمان ما هستند.
کودک یک سالۀ انسان غرور و توهم هویت ندارد. او به سادگی عشق میدهد و عشق میگیرد. او از اینکه بو بدهد شرمنده نمیشود و اجازه میدهد حتی دیگران پوشکاش را با عشق تعویض کنند. کودک انسان تسلیم است. او یک آگاهی کوچک و یک جریان بیولوژیکی و احساسی است.
تقریباً تمام مشکلات روابط بین انسانها و حتی جنگ های بین کشورها، ناشی از همین هویت های کاذب است.
هویت زن. هویت مرد. هویت های خانوادگی. هویت راست. هویت چپ. و انواع هویت های کاری و اجتماعی و غیره.
اگر بتوانی آگاهانه هویت های کاذب خودت را کنار بگذاری، تو هم مثل یک کودک، پاک و خالص میشوی.
تو ولی یک تفاوت با کودک داری و آن این است که تو آگاهانه انتخاب کردی که کودک بشوی.
تو آگاهانه هویت های خودت را کمرنگ میکی و همزمان بزرگ میشوی. تو مرگی خودخواسته برای هویت های پوچ را انتخاب کرده ای.
خدا هم بی صفت است. یعنی صفت های ذهنی بشر به او نمیچسبد. صفت هایی که ذهن ما برای خدا تصور میکند به خدا نمیچسبد. به عبارت دیگر ذهن ما نمیتواند خدا را تعریف یا تصور کند.
من هم خودم را تعریف نمیکنم. این راه، سریعترین راه رسیدن است.
من نه مهندسم نه مَردَم نه تحصیل کردهام نه باهوشم نه خنگم نه معنوی ام نه با اخلاقم نه فیلسوفم نه خوبم و نه بدم و نه نویسندهام.
من بی هویتم! بی صفتم!
درست مثل عارفان!
درست مثل خدای عارفان!
من هیچم!
من نانوشتنی ام!
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org


