بوی مرگ!

متنی صریح و واضح و تند، در موضوع مرگ! یا می‌ترسی و از آن فرار می‌کنی. یا آن را در آغوش می‌گیری!

بوی مرگ!

***

یک بار یک دوستی گفت، تو هر کجا می‌روی بوی مرگ می‌گیرد. احتمالا او می‌خواست انزجار خودش را از من به انزجار خودش از مرگ، تشبیه کند. غافل از اینکه از نظر معنوی، این یک تعریف است!

تمام اساتید معنوی بوی مرگ می‌دهند. اساتید معنوی کسانی هستند که قبلاً مرده اند. آنها استادان مردن هستند. آنها یاد می‌دهند چگونه بمیریم. مرگ قسمتی از تعالیم اساتید معنوی است. اکهارت و سادگورو، هردو قبلاً مرده‌اند.  

از قضا، وجه مشترک من با خیلی از آدمها، همین مرگ است. 

با خیلی از آدمها، آنقدر از نظر فکری و حسی دور هستم، که تنها نقطۀ اشتراکم با آنها مرگ است. 

مرگ مبدأ مختصات است. 

مرگ یکی از موضوعات اصلی نانوشتنی است. 

مرگ معنوی، لازمۀ ورود به مسیر معنوی است. 

مرگ فیزیکی، بزرگترین استاد و قطعی ترین اصل زندگی روی زمین است. 

در مسیر معنوی تولد، هبوط است و جشن گرفته نمی‌شود ولی مرگ صعود است و جشن گرفته می‌شود. 

در مسیر معنوی مرگ مساوی با نیستی و عدم نیست. 

البته طبیعی است که ما از مرگ فرار کنیم. طراحی زندگی مادی اینطور است که ما و تمام موجودات زنده و حیوانات، مدتی برای زندگی بجنگیم. 

قسمتی از طراحی اما طراحی برای مردن است. مثلاً یک سیب همانطور که میداند چگونه رشد کند و درخت سیب بشود می‌داند که چطور پژمرده بشود و چطور بمیرد. تک تک سلولهای بدن ما هم از ابتدا طرحی برای مردن در خود دارند. 

احتمالا در نیمۀ دوم زندگی آدمها به رشدی می‌رسند که مرگ را بفهمند و برایش برنامه‌ریزی کنند. خیلی ها اما همان مسیر نیمۀ اول زندگی را رها نمی‌کنند. مسیری که به فرار دائمی از مرگ شباهت دارد. 

مسیر زندگی که باید با شیب ملایم بالا برود و با شیب ملایم پایین بیاید برای آنها شبیه پرتگاه است. یعنی با شیب صاف جلو می‌روند و ناگهان به طور عمودی از پرتگاه مرگ پایین می افتند. 

مسیر مطلوب برای من اما بیشتر شبیه یک کوه است. یک کوه مخروطی آتشفشانی مثل دماوند. کوهی که با شیب ملایم از آن بالا میروی، به قله می‌رسی، بعد با شیب ملایمی دوباره به کوهپایه میروی و مرگ را مزه مزه می‌کنی تا به پایین می‌رسی. 

مرگ چیزی است که به راحتی، حتی برای یک کودک، قابل دیدن است. 

مرگ ساده ترین و اولین درس معنوی است. 

مرگ ترسناک ترین موضوع زندگی است. 

عرفا مرگ را پایان همه چیز نمی‌دانند. 

عرفا مرگ را پایان خودشان نمی‌دانند. 

عرفا مرگ را پایان ایگو می‌دانند. 

آنها ایگو را خودشان از قبل کشته‌اند. 

تمرین های معنوی هم معمولاً تمرین مرگ هستند. 

مواد روان نما هم تجربه‌ای شبیه به مرگ برای تو ایجاد می‌کنند. 

مرگ، استاد بزرگی است. اساتید بزرگ هم تقریباً همه، بوی مرگ می‌دهند. 

آنها تو را یاد مرگ می‌اندازند و به تو چگونه مردن را می‌آموزند. 

مرگ، اصلی ترین موضوع نانوشتنی هم است. 

نمیتوان خوب توضیح اش داد. 

اتفاقاً حتی این نوشته برای کسی که از مرگ می‌ترسد مناسب نیست. 

احتمالا این نوشته برای کسی است که نه تنها از مرگ نمی‌هراسد، بلکه کمی مردن در زندگی را تجربه کرده است. 

مرگ برای مولانا، بازگشت به آغوش معشوق است. 

مرگ برای نوشته‌های منطقی من، مبدأ مختصات است. 

مرگ برای حیوانات و آدمهای معمولی، ترسناک ترین کابوس است. 

مرگ برای مراقبه گران، در هر بازدم تجربه می‌شود. 

مرگ برای جهان غرب، چیزی است که باید زود فراموشش کرد. 

مرگ برای جهان شرق، چیزی است که باید روی آن مراقبه کرد. 

مرگ، نقطۀ مشترک من و آدمهای مادی است. 

بله من بوی مرگ میدهم!

یا از من فرار می‌کنی!

یا از من می آموزی!

یا در آغوش من آرام می‌گیری!

من مرگ هستم!

من خدا هستم!

من نانوشتنی هستم! 

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1547

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *