***
با نگاهی به بدن، ببینیم سرطان چیست. در ابتدا یک سلول هست. این سلول تقسیم و تکثیر و متنوع میشود. تمام سلول ها ابتدا در هماهنگی با کل بدن تقسیم کار میکنند و زندگی میکنند. همه چیز درتعادل است تا سرطان پیدا میشود. اما سرطان چیست؟
ناگهان بعضی از این سلولها، دیگر از کل پیروی نمیکنند و شروع به رشد بیمارگونه میکنند. آنها دیگر در تعادل نیستند. آنها دیگر خودشان را در زمان مناسب از بین نمیبرند. آنها حالا دچار رشد بیمارگونه شده اند. این سلولهای از تعادل خارج شده باعث میشوند کل سیستم بدن از کار بیافتد و بمیرد.
با این مثال بالا حالا ادعای این متن این است که <جهان سرطان دارد>.
یعنی زمین دچار سرطان شده است.
سرطان زمین، انسانها هستند.
انسانها به صورت بیمارگونه در حال رشد در روی سطح زمین هستند.
انسانها به صورت بیمار گونه در حال زاد و ولد و کشتن موجودات اطراف هستند. این حقیقت، با نگاه سادهای به آمار انقراض حیوانات و رشد جمعیت انسانها و سرعت نابودی جنگل ها در زمین، قابل درک است.
ذهن انسانها دچار سرطان شده است. انسانها اقتصادی سرطانی درست کرده اند که در حال بلعیدن حیات متنوع روی زمین است.
این ذهن سرطانی باعث طمع بیمار گونه و استخراج بیش از حد از منابع زمین شده است.
انسان امروزی نه تنها منابع سطح زمین را با بیرحمی نابود کرده بلکه به اعماق زمین و حتی فضا هم دست درازی کرده و در حال نابود کردن آن است. انسان منابع زیر زمینی را آلوده کرده و جو زمین را هم پر از زباله های فضایی کرده است.
انسان امروزی تمام گیاهان بین چمن و درخت را از بین برده است.
انسان امروزی به جنگ با طبیعت و جنگ با خودش پرداخته است.
انسان از تعادل خارج شده است. آن سلول سرطانی زمین چیزی نیست جز انسان!
زندگی و رشد چیزهای بدی نیستند بلکه حتی مقدس اند. رشد لازمۀ تکامل است. اما رشد سرطانی و دیوانه وار باعث نابودی همان زندگی مقدس میشود.
حال وظیفه و ماموریت کسی که این سرطان را تشخیص میدهد چیست؟
کسی که ابتدا این سرطان را در خودش و سپس در دیگر انسانها و در زمین مشاهده کرده چیست؟
وظیفۀ من نویسنده چیست؟
وظیفۀ من این است که جلوی این سرطان را بگیرم. ابتدا در خودم و سپس در زمین.
چگونه؟ ابتدا بادیدن و بعد با نوشتن از آن. آگاه کردن مردم از این سرطان زمین. آگاه کردن مردم از این ذهنهای سرطانی.
بعد باید خودم را به تعادل برگردانم. در ظاهر باید جلوی رشد بیش از حد سلول های سرطانی را بگیرم. در ظاهر من مخالف رشد به نظر میرسم. در ظاهر از مرگ مینویسم. اما این مرگ، همان چیزی است که زندگی به شدت به آن نیاز دارد.
زندگی در بعدی بالاتر میخواهد سلول های سرطانی کمتر رشد کنند و بیشتر به سمت مرگ بروند.
حالا من توصیه میکنم بچه دار نشوید! توصیه میکنم قناعت کنید. توصیه میکنم مال اندوزی و مالکیت را کنار بگذارید.
توصیه میکنم مراقبه کنید. توصیه میکنم سر جای خودتان بنشینید. توصیه میکنم ذهن را آرام کنید. ذهن را ساکت کنید. دست از عمل های دیوانه وار بردارید. دست از طمع و آینده بردارید.
تمام این توصیه ها شبیه توصیه به مردن است. اما مردن سلولهای سرطانی عین زندگی است. مردن سلول های سرطانی عین زندگی بخشیدن به کل است. کند کردن ذهن سرطانی، درمان بشر است.
از بین بردن هویت های جدای سلولی و کمرنگ کردن شخصیت های قدرت طلب و جدایی طلب، تنها راه نجات زمین است.
حال، من خودم باید درتعادل باشم.
باید خودم از اضافه کردن فرزند بیولوژیکی و اضافه کردن ثروت شخصی حذر کنم. خودم باید در تعادل باشم در خواسته هایم. در انجام دادن هایم. خودم باید در بودن بمانم و کمتر انجام بدهم.
این ماندن و بودن و سکون در بعدی بالاتر عین خود زندگی است.
چون زمین سرطان دارد.
انسان باعث این سرطان شده است.
اگر انسان متوجه نشود خودش و قسمت بزرگی از حیات را نابود خواهد کرد.
پس من باید به دیگران بگویم.
باید طرح مساله کنم.
باید راه حل را، زندگی کنم.
باید راه حل را، بنویسم.
درست همین کاری که الان انجام دادم.
الهی شکر!
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
