تارک دنیا در عرفان و جنگل 

ماموریت من ایجاد تعادل است؛ در برابر جدیت، شوخی؛ در برابر شهر، جنگل؛ در برابر پرگویی، سکوت؛ و سرانجام، نانوشتن.

تارک دنیا در عرفان و جنگل 

***

بعضی روزها که با هم هستیم. خیلی بحث و گفتگویی شکل نمی‌گیرد. غیر از چند جملۀ کوتاه و کلی تبادل انرژی!

«تارک دنیا شدی ‌و رفتی دنبال عرفان و جنگل». این جمله‌ای است که با ناامیدی می‌گوید. توی دلم می‌گویم ما همه تارک دنیا هستیم! چه بخواهیم و چه نخواهیم! یا خودت دنیا را ترک می‌کنی، یا به زور ترک ات می‌دهند!

می‌گوید چون کار نمی‌کنم سقف خانه‌ام آب می‌دهد! شاید هم راست می‌گوید!

آیا من زیادی تارک دنیا شده‌ام؟ یا او زیادی طالب دنیاست؟

آیا من زیادی دنبال عرفان رفتم؟ یا او زیادی دنبال مادیات است؟

آیا من زیادی به جنگل می‌روم؟ یا او زیادی در شهر مانده؟

اینجا نه دنبال دفاع هستم و نه دنبال توجیه خودم!

نه به دنبال برتری‌ام و نه به دنبال متفاوت بودن!

مدتی این فکر ها در ذهنم رژه می‌روند. دیگر قصد دفاع و مناظره و مباحثه هم ندارم. پر حرفی هایم را با خودم و گاهی با خداهای درونم و گاهی هم اینجا با شما انجام می‌دهم. 

هر کسی از سمت خودش و از جایی که ایستاده نگاهی می‌کند و قضاوتی. نمی‌دانم من کیستم و چیستم اما یک چیزی را می‌دانم. آن این است که من خیلی انتخاب گر نبوده‌ام. 

انگار که به صورت طبیعی من باید تعادل را ایجاد کنم!

شاید این ماموریت من است! 

چند مثال می‌زنم. 

می‌بینم آدمها خیلی جدی شده اند و با اخم راه می‌روند! خوب برای ایجاد تعادل من دیگر نرمال راه نمی‌روم! موقع راه رفتن کمی قر می‌دهم و بلند بلند می‌خوانم! در برابر این جدیت بیمارگونه، من شوخ و شنگ می‌شوم!

می‌بینم آدمها خیلی شهر ساخته‌اند ‌و دیوانه وار طبیعت و جنگل ها را خراب می‌کنند! به ناچار من به جنگل می‌روم تا کمی تعادل ایجاد شود!

آدمها همه والد و معلم شده اند. همه پر از بکن و نکن و درست و غلط هستند! به ناچار من کودک و کودن می‌شوم! مثل بچه‌ها زل می‌زنم ‌و خودم را به خنگی می‌زنم! باید بین این همه معلم، یکی شاگرد شود تا تعادل ایجاد شود!

همه معتاد کار هستند! آدمها آرام و قرار ندارند! دیوانه وار در حال کار و رقابت اند. دارند زمین را نابود می‌کنند! به ناچار من کمتر کار می‌کنم! مراقبه می‌کنم و می‌نشینم! شاید کمی تعادل ایجاد شود!

آدمها همه عجله دارند! بدو بدو به دنبال آینده‌اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند. همه دچار اختلال بیش فعال عدم تمرکز هستند! همه ADHD گرفته‌اند! به ناچار من آرام می‌شوم! شِلمان می‌شوم و آرام راه می‌روم! شاید کمی تعادل ایجاد شود!

اصلاً شاید این بازی من است!

من در این رقص، اگر تو زن باشی، مرد می‌شوم و اگر مرد باشی، زن می‌شوم!

دیگر از خودم سنگینی ندارم. مثل باد هستم! هر طرف بوزد می‌روم!

این روزها همه فیلسوف اند. همه سخنرانند! 

پس لازم است کسی هم عامی باشد!

لازم است کسی هم سکوت کند!

این روزها باید کسی تعادل را به جهان بیاورد! 

اگر کسی این کار را نکند، شاید ما منقرض شویم!

این روزها همه، حرفهای قشنگ و فلسفی می‌زنند! شاید لازم است کمی سکوت کنم!

این روزها همه می‌نویسند، شاید لازم است دیگر ننویسم!

حرفهای گفتنی زده شده!

چیزهای نوشتنی نوشته شده!

شاید لازم باشد دیگر ننویسم!

شاید از امروز، این ماموریت من باشد!

ننوشتن!

نانوشتن!

نانوشتنی!

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1553

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *