روابط مدرن امروزی
***
این یک داستان کوتاه است برگرفته از یک داستان واقعی!
من برای نوشتن این داستان واقعا رفتم و تاریخچۀ پیغام هام رو نگاه کردم!
صفحه موبایل ( تنها راه ارتباطی بین دوستان) | |
| سلام | |
(seen but no answer) | |
| همهچیز خوب؟ | |
| (seen but no answer) | |
| (Unsuccessful call) | |
| (seen missed call but no answer) | |
| اگر خواستی صحبت کنیم من هستم! | |
| (seen but no answer) | |
| نمیخوای صحبت کنی دیگه؟ | |
| (seen but no answer) | |
| خیلی دلم تنگه. فقط خواستم چند دقیقه با یکی حرف بزنم. یه حال و احوال ساده. هیچ چیزی ازت نمیخوام. کارخاصی نداشتم! اصلا موضوع صحبت رو تو تعیین کن! | |
| (seen but no answer) | |
| من مسوول قبرستان هستم. صاحب این موبایل مرده و در وصیتش برای شما مقداری مال پشیز دنیا گذاشته. لطفا تشریف بیاورید تحویل بگیرید! | |
آخ من قربون اون صاحب موبایل بشم! عشق من بود! آدرس بده عزیزم! کجایی بیام! چقدر ما به هم نزدیک بودیم! هر روز با هم حرف میزدیم! تو سختی ها و خوشی ها همراه هم بودیم. مراسم ختمش کجاست من تیپ بزنم بیام حسابی گریه کنم؟ | |
| ممنون از پاسخ! شما در یک تحقیق اجتماعی، انسانی، اخلاقی، عرفی و وجدانی شرکت کردید و پیروز و سربلند بیرون آمدید! | |
| (seen but no answer) |
آخه چرا؟
مال دنیا آخه اینقدر خوبه؟ اینقدر حالت بد بود؟ اینقدر گرسنه ات بود؟
ممنون از دوستانی که الهام بخش این داستان بودند.
شما من رو یاد ماهیهای کف دریا انداختید که پشت سنگی پنهان میشوند تا یک طمعه بیاید و رابطۀ خوبی با آن ماهی طعمه برقرار کنند.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
