داستان عاشقانهٔ تو چیست؟

2 دقیقه.

داستان عاشقانهٔ تو چیست؟

***

از قدیم می‌گفتند آرزو بر جوانان عیب نیست. یعنی هر جوانی یک آرزویی عاشقانه دارد. هر کسی بالاخره داستانی عاشقانه برای خودش دارد. 

مثلا اگر دختر باشد پسری را تصور می‌کند چنین و چنان و با اسب فلان و با قد فلان و جاه و جلال فلان که می آید و عاشقش میشود. یا اگر پسر باشد دختری را تصور می‌کند با موی فلان و قامت فلان! که عاشقش میشود و خلاصه هر کسی داستانی عاشقانه دارد. 

اگر جنبهٔ‌ عاشقی در تو بیشتر باشد همواره معشوقی را تصور میکنی و اگر جنبهٔ‌ معشوقی در تو غالب باشد همواره عاشقی را برای خودت تصور میکنی.

ذهن همیشه در حال داستان ساختن است و من هم هر روز در حال ساختن داستانی هستم. 

حالا یک داستان عاشقانه این را اینجا می‌خواهم بنویسم. 

در داستان عاشقانهٔ‌ من،‌ به جای دو نفر،‌ ما سه نفریم. شاید هم بیشتریم!

در این داستان، آن دو نفر، عاشق نفر سومی هستند. 

در این داستان، آن دو نفر، معشوق نفر سومی هستند. 

در این داستان آن دو نفر خودشان هم خوب نمی‌دانند که عاشقند یا معشوق!

در این داستان آن دو نفر فقط می‌دانند عشقی هست!

فقط می‌دانند نفر سومی هست!

آن دو نفر گیج و مست اند. حتی خودشان را هم از یکدیگر تشخیص نمی‌دهند!

در این داستان،‌ آن دو نفر، هردویشان مبهوت یک عشق هستند! 

بدون این که بدانند هر دو از مسیر عاشقی و معشوقی گذر کرده اند. 

این دو نفر تبدیل به عشق شده اند!

مردم عادی فکر می‌کنند آنها عاشق و معشوق اند. 

چیزی شبیه مولانا و شمس!

آنها اما خودشان نمی‌دانند عاشقند یا معشوق!

آنها حتی نمی‌دانند که زن هستند یا مرد!

مردم آنها را تخطئه و سرزنش می‌کنند. مردم به آنها سنگ پرتاب می‌کنند. 

در داستان من، عاشق و معشوق با هم حرفی برای زدن ندارند. 

آنها ذهنی برای سبک سنگین کردن ندارند!

عقلی برای آنها باقی نمانده!

تصمیمی برای عاشق شدن یا معشوق شدن ندارند!

آنها هردو،‌ مثل دیوانه ها و گیج ها در حال رقصند!

مدتی با هم می‌رقصند و گاهی هم در این رقص تنهایند! 

آنها اصلا نمی‌دانند دو نفرند!

آنها آینده ای ندارند! 

خواسته ای ندارند!

آنها فقط رقص هستند! فقط لحظه هستند. فقط عشق هستند!

آنها شریک زندگی هیچ احدی نمی‌شوند!

آنها شریک مرگ همدیگر هستند! 

شریک محو شدن و شریک فنا شدن!

شریک عشق!

آنها نمیدانند چند ساله اند! آنها نمی‌دانند پیر اند یا جوان!

آنها بدون زمان و سن هستند.

داستان آنها نوشتنی نیست!

آنها اولیا خدایند. 

آنها بدون کلمات حرف می‌زنند. 

آنها بدون چشم، می بینند. بدون گوش می‌شنوند. 

آنها بدون ذهن، می‌دانند. 

این داستانِ عشقی من است. 

آرزو بر من عیب نیست. 

من هم می‌توانم آرزو کنم.

می‌توانم آرزوهای نانوشتنی را بنویسم!

می‌توانم آرزو کنم دیوانه ای دیگر بتواند نانوشتنی را بخواند!

می‌توانم دیوانه ای دیگر را تصور کنم که او هم از نوشتن عاجز است. 

می‌توانم دیوانه ای دیگر را تصور کنم که او هم از گفتن عاجز است. 

می‌توانم آرزو کنم دو بشوم. 

می‌توانم در جهان کثرت بازی کنم. 

می‌توانم آرزو کنم سه بشوم. هزار بشوم. بی شمار بشوم.

می‌توانم بخواهم از دیوانه ها. 

از حافظ ها و از مولانا ها. 

می‌توانم گریه کنم. 

می‌توانم درخواست کنم.

آرزو بر بی آرزوها عیب نیست. 

زندگی بر مردگان رواست. 

نوشتن از نانوشتنی، خودش آرزویی بزرگ است. 

آرزویی که شاید برآورده شود. 

و وقتی این آرزو برآورده شود تمام آرزوهایت برآورده خواهند شد. 

داستان عاشقانهٔ‌ من نانوشتنی است. 

شاید هم از قبل نوشته شده!

و من هنوز نمیدانم!

‎⁨عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک باد⁩

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1594

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *