ای دل تو دیگه خریداری نداری!

2 دقیقه.

ای دل تو دیگه خریداری نداری!

***

با دوستی زیرک حرف می‌زدم. زنهار می‌داد و می‌گفت کم کم خریدارانت محو می‌شوند. می‌گفت تو مریضی و کسی تو را نخواهد خرید! می‌گفت تو تصمیم نمی‌گیری! می‌گفت جوانی ات دارد می‌رود! پول و ثروتت دارد می‌رود. 

تنها می‌شوی! 

او از روی خیرخواهی زنهار می‌داد! 

او از بزرگترین ترس خودش، داشت مرا با نیت خوب، می‌ترساند! 

غافل از اینکه من از قبل تنها شده‌ام! 

غافل از اینکه من از قبل مرده‌ام!

غافل از اینکه من از قبل مفلس شده‌ام!

من از قبل دیوانه شده ام!

شاید هم دیگر در بازار نیستم! 

دیگر نگران و زیرک، نیستم!

دیگر برای فروش نیستم!

دیکر مُشرک نیستم!

شاید هم کسی از قبل مرا خریده است! 

او نمی‌داند، من شب‌ها را نمی‌خوابم! 

همسرم مرا رها کرده! 

اما نمی‌داند که اول، من او را رها کردم! 

نمی‌داند همه بالاخره یک روز از زن و بچه شان فرار می‌کنند! 

این را من تنها نمی‌گویم! محمد در قرآن نوشت! بودا هم چنین کرد! 

او نمی‌داند، او هم روزی از زن و بچه و مال و ثروت و حتی از زیرکی خودش، فرار خواهد کرد! 

امیدوارم آن روز زودتر برسد!

او با عقل خودش این را نفرین می‌داند، ولی نمی‌داند این بهترین دعاست!

رها شدن از عقل! 

رها شدن از ذهن!

رها شدن از تصمیم!

رها شدن از توهم دانستن!

رها شدن از توهم تصمیم!

رها شدن از توهم اختیار!

این نوشته با این غزل مولانا نوشته شد!

مولانایی که دیگر زیرک نبود!

*

در دل و جان خانه کردی عاقبت

هر دو را دیوانه کردی عاقبت

آمدی کآتش در این عالم زنی

وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ویران شده

قصد این ویرانه کردی عاقبت

من تو را مشغول می‌کردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی‌خویش بردی در حرم

عقل را بیگانه کردی عاقبت

یا رسول الله ستون صبر را

استن حنانه کردی عاقبت

شمع عالم بود لطف چاره‌گر

شمع را پروانه کردی عاقبت

یک سرم این سوست یک سر سوی تو

دو سرم چون شانه کردی عاقبت

دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک

دانه را دُردانه کردی عاقبت

دانه‌ای را باغ و بستان ساختی

خاک را کاشانه کردی عاقبت

ای دل مجنون و از مجنون بَتَر

مردی و مردانه کردی عاقبت

کاسهٔ سر از تو پُر از تو تهی

کاسه را پیمانه کردی عاقبت

جان جانداران سرکش را به علم

عاشق جانانه کردی عاقبت

شمس تبریزی، که مر هر ذره را

روشن و فرزانه کردی عاقبت

*

مولانایی که با زر خریده شد!

مولانایی که خریدار اصلی را پیدا کرد. 

همۀ شهر، مولانا را فروختند ولی خریدار اصلی، او را خرید!

عشق، مولانا را خرید! 

شمس، مولانا را خرید!

خدا، مولانا را خرید!

عشق فرو ریخت زر!

*

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر

هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان

مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر

عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت

برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر

هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟

سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟

جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر

تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باش

عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر

جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر

ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت

در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر

چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر

مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1594

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *