4 دقیقه.
مدل ذهنی برای جهان
***
هر انسانی با ذهن خودش یک مدل از جهان میسازد و در آن زندگی میکند. ما انسانها به خاطر ذهن گستردهمان میتوانیم کمی از لحظه و واقعیت محض فراتر برویم و مدلی ذهنی برای جهان خودمان بسازیم. در نتیجه هر انسانی به تدریج یک مدل ذهنی از جهان برای خودش میسازد و با آن زندگی میکند. در این نوشته سعی میکنم تعدادی از مدل های شایع را مثال بزنم و مدل اخیر خودم را هم توضیح بدهم.
در کودکی، مدلی فیزیکی از جهان داشتم. دنیا برای من یک آزمایشگاه بزرگ فیزیک و شیمی بود. اشیا و مواد در این مدل مهمترین المان ها هستند که طبق قوانینی در حرکت و رابطه های متقابل هستند.
بعضی مدل ها، انسان را هم مثل حیوانی در جنگل تصور میکنند. حیوانی که باید شکار کند و شکار نشود. حیوانی که در یک کامیونیتی یا قبلیه زندگی میکند و میمیرد.
کم کم جامعه سعی میکند مدل خودش را به ذهن ما تحمیل کند. مثلا جامعه با درست کردن مدرسه مدلی میدهد که در آن تعدادی معلم بالادست و شاگران پایین دست هستند و باید از آنها تبعیت کنند.
بعدها مذهب هم مدلی از دنیا به تو میدهد. مذهب معمولا یک خدا دارد و تعداد زیادی داستان و یک سلسله مراتب مفصل از انسانها تا خدا میسازد.
انسانهای بزرگ و فلاسفه و شاعران هم معمولا مدل های خودشان را تولید و ترویج میکنند. مثلا مدلی که حافظ شیرازی یا سعدی یا مولانا برای جهان تعریف میکنند مدلی است که برای من بسیار جذاب است.
معمولا همهٔ ما قسمتی از مدل های آماده را برمیداریم و در آن بازی و زندگی میکنیم.
من هم در طول زندگی ترکیبی از این مدلها را داشته ام و مدتی با آنها زندگی کردهام. اخیرا اما یک مدل برای من خیلی پر رنگ شده که سعی میکنم اینجا توضیح بدهم.
در مدل جدید ذهنی من، جهان این گونه تعریف میشود.
همه چیز از یک خدا شروع میشود. این خدا خودِ عشق است. عملا جهان، عشق بازی او با خودش است. چگونه این عشق بازی انجام میشود؟
با بازی خلقت.
خلقت که اتفاق می افتد این خدا خودش را در کثرت نشان میدهد. یعنی آن یک یا یگانه تبدیل به دو و هزاران میشود.
اوج هنر این خلقت، در انسان است. و من در این مدل سازی ذهنی، سرسبد این خلقت هستم.
در این مدل، جهان من تشکیل شده از یک سری انعکاس همان خدا.
اشیاء و سنگ و چوب انعکاس های ضعیفتر و موجودات زنده و حیوانات انعکاس های پررنگ تر از او هستند.
و انسان، انعکاسی زیبا و درخشان از اوست.
حال من، در جامعهای از انسانها زندگی میکنم.
هر انسانی به روش یگانۀ خودش با آن یگانۀ جهان در ارتباط است.
هر انسان جنبه ای از آن نور را با خودش حمل میکند.
در این مدل، جهان من به دو قسمت تقسیم میشود.
قسمت اول تنهایی است.
تنهایی یعنی وقتی که فقط من هستم و خود خدا. در تنهایی من در یک رقص دو نفره مشغولم. با ذهنی که او به من داده بازی میکنم و گاهی به کمک هم چیزهایی خلق میکنیم. با هم عشق بازی میکنیم و بر مرگ و زمان غلبه میکنیم. شرح مفصل این داستان عاشقانه را در تنهایی هایم مینویسم.
این نوشتن ها درست درگاه خروج از تنهایی است. یعنی اینجا جایی است که من از این رابطۀ دو نفره مینویسم. شاید نفر سومی بخواند.
قسمت دوم بودن در رابطه است.
یعنی وقتی با یک یاچند نفر در ارتباطم. حالت رقیق آن زمانی است که مینویسم و به اشتراک میگذارم. و حالت شدید تر آن وقتی است که با کسی یا کسانی حرف میزنم و ملاقات میکنم.
پس در مدل جدید من، جهان تشکیل شده از یک سری انسان و تعاملات من با آنها.
این وسط مثلاً اقتصاد، آنقدر ها مهم نیست. این وسط طبقه بندی های اجتماعی و سلسله مراتب ساختگی مدل های دیگر، مهم نیست.
در این مدل کمپانی ها و ساختار های ذهنی آنقدر مهم نیستند. در این مدل یک کمپانی یا یک کشور اصلا ارزش و اهمیتی ندارد.این مدل بسیار فردگرایانه است. کمپانی هم تشکیل شده از یک سری آدم. آدمهایی درست مثل من. آدمهایی که در رقص هستند تا زمان مرگ.
هر انسانی که این نوشته را بخواند یا مقابل من قرار بگیرد یک پرتو از آن خداست.
و من دوباره با آن پرتو رقصی شروع میکنم.
رقص یک نفره و گاهی دو نفرهٔ من در تنهایی، حالا به رقصی سه نفره یا چند نفره تبدیل میشود.
پس کل زندگی، همین رقص هاست.
پس من حیوان نیستم که برای لقمه ای غذا، دیگری را بکشم. در این مدل، من رقاص میدان عشقم.
رقصی که پایانش رسیدن به معشوق و آرام گرفتن ابدی در آغوش اوست.
در مدل من، انسانها با توجه به میزان نوری که از خودشان ساطع میکنند ارزیابی میشوند.
بعضی آدمها نوری در حد یک حیوان دارند. یعنی همان حدی که برای خوردن و خوابیدن و جنگیدن و شکار و جفت گیری لازم است. این دسته، فرکانسی در حد مقایسه و حسادت و رقابت و ترس و حرص دارند.
اما بعضی آدمها نوری درخشان و حیرت انگیز از آن معشوق، در خود دارند.
آنها به همان مقداری که به عشق نزدیک شده اند از آن نور و از آن عشق بهره مند هستند و اطراف خودشان را پر از نور و عشق میکنند. اینها فرکانسی از عشق و شفقت و ملایمت و رحمت و نور در خود دارند.
پس مدل ذهنی من ساده است.
فقط دو قسمت دارد. خلوت و جلوت.
در خلوت تکلیف مشخص است. رقصی عاشقانه و حل شدن در او!
در جلوت هم فقط یک معیار هست. آن هم میزان و کیفیت نوری است که از مبدا در آن لحظه و در آن مخلوق هست.
مابقی داستان است و سرگرمی و تقریبا پوچ!
من هم برگردم به همان خلوتی که در آن بودم.
خلوت نانوشتنی خودم.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
