چه باید کرد؟
2 دقیقه. 3 *** چه باید کرد؟ از ۴ یا ۵ سالگی یکی از بزرگترین سوالهایی که از مادرم میپرسیدم همین بود! چکار کنم؟ آنقدر میپرسیدم تا خسته میشد. در…
نوشتنازنانوشتنی در دجلۀنیکیها*
نوشتنازنانوشتنی در دجلۀنیکیها*
2 دقیقه. 3 *** چه باید کرد؟ از ۴ یا ۵ سالگی یکی از بزرگترین سوالهایی که از مادرم میپرسیدم همین بود! چکار کنم؟ آنقدر میپرسیدم تا خسته میشد. در…
2 دقیقه. 4 *** فرار به نوشتن حدود ٨ ساعت پرواز کردیم. همین الان از اقیانوس آرام گذشتیم. با تارا رفتم پیاده تا جلوی هواپیما ی بویینگ ٧٧٧. قدم زدن…
2 دقیقه. 3 *** روز آخرسفر امروز روز آخر یک سفر طولانی برای من هست. تقریباً دو ماه. سفر به دبی و ایران بند از چند سال. سفر همیشه برای…
1 دقیقه. 2 *** مهم چیست؟ وقتی در هزارتوی ذهن باشی نمیتوانی به روشنی مسایل مهم را تشخیص بدهی. گاهی فکر میکنی پول مهم است. گاهی آینده. گاهی سلامت بدن.…
2 دقیقه. 2 *** لذت خواب، لذت مردن دوستی نرمین تن را بوسیدم، بعد از لَختی درنگ پرید و گفت خواب بودم! گفتم خواب همیشه هست … بیدار شدم و با خود گفتم: خواب لذت دارد، نوازش نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، بیداری نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، بوییدن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، دیدن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، نوشتن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، دوش گرفتن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، بودن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، مردن نیز هم اما این کجا و آن کجا خواب لذت دارد، زندگی نیز هم اما این کجا و آن کجا سالها در کودکی خواب بودهایم سالها در غفلت خواب بودهایم سالها در جوانی خواب بودهایم سالها در پیری خواب خواهیم بود…
1 دقیقه. 2 *** بی نام بی دل بی نشان می نویسی و بعد نگران قضاوت دیگران میمانی. عدد خوانندگان را میشماری. میترسی غریبهای بخواند و قضاوت کند. هنوز خالص…
2 دقیقه. 3 *** قلم شیشهای گاهی گیج هستم. نمیدانم کجای زندگی ایستادهام. خبری از آن حس های ناب نیست. نه خوبم. نه بد. نه ناراحتم نه خوشحال. مثل الان.…
2 دقیقه. 3 *** سفر کوه زندگی اشک موسیقی جمعه ٢۶ آذر ١۴٠٠ ١٧ دسامبر ٢٠٢١ حساب روزها از دستم در میرفت تا وقتی که چند روزی مانده بود به…
2 دقیقه. 3 *** برای تارا -١ دوم دسامبر ٢٠٢١ بجستان تارای عزیزم الان که درحال نوشتن این متن هستم دقیقا سه سال و ١۵٣ روز از یکشنبه اول جولای…
2 دقیقه. 2 *** نشستن در تاریکی شبها را دوست دارم وقتی دوباره بیدار میشوم ساعت یک یا دو یا سه یا چهار مینشینم در تاریکی کمی پنجره را باز میکنم یک موسیقی ملایم با صدای کم تقریباً اندازه صدای نفسهایم مینشینم در تاریکی قلم شیشهای را هم برمیدارم مینشینم در تاریکی اما به انتظار نور نام موسیقی همین است نوری هست که شاید آنرا ببینیم موسیقی تکرار میشود شاید صدبار یا بیشتر نوری هست که شاید آنرا ببینیم نور قلمم در پشت اشکها محو میشود قطعا نوری هست نام موسیقی را دوباره با خودم تکرار میکنم قطعا نوری هست شاید آنرا ببینیم شاید آنرا ببینم دیدن آن نور در تاریکی موهبتی است باید بنشینم…
1 دقیقه. 1 *** سقففلک کار ما این نیست که سقف فلک را بشکافیم سقف فلک را پیش از ما شکافتهاند درها باز است عشق ها در هواست کار ما شناور بودن در راز گل سرخ است در شب در سکوت در کویر فرهاد تیشه ها را زده مولانا خاموش ایستاده کار ما ماندن است شب تا به صبح تنها کار ما شاید مراقبت از مورچه هاست مبادا از بی احتیاطی ما بدوند کار ما گفتن نیست گفتنی ها غزل ها شاه بیت ها همه گفته شده گلیم خود را بکش بنشین منتظر باد را حس کن آرام قدم بزن نگاه کن بخوان بنویس بمان…
1 دقیقه. 1 *** آه ای خدای ساکت — این جمله ای بود که روی دیوار اتاقم نوشته بودم! چه احمقانه چه نادان بودم نادان و خیره سر تو چطور حرف میزنی؟ چطور می نویسی؟ چطور صفاتی نسبت میدهی؟ وقتی تو حتی سکوت را کامل در بر نگرفتهای وقتی نمیدانی سکوت چه غوغایی است وقتی هنوز مغرور و نادان کسی را میخوانی وقتی هنوز صدایی داری که آه بکشد اصلا چطور هنوز هستی؟ در محضر سکوت؟ باید نیست میشدی اگر میفهمیدی آهی نداشتی که بکشی کلمهای نداشتی که بنامیاش صفتی نبود که بگویی اش تو هنوز نمردهای هنوز خیالاتی داری در سر هنوز پر سر و صدایی از سکوت میگویی ولی بی سکوتی می نویسی وقتی همه چیز واضح است تو خود حجاب خودی…
1 دقیقه. 1 *** آغوش خورشید امروز از آغوش همسرم از آغوش دخترم خداحافظی میکنم شاید برسم به آغوش مادرم یا خواهرم یا دوستی دیگر! آغوش ها نشان از یکی شدن دارند و آن آغوش ابدی آغوش مادر زمین از یکی بودنی که فراموشش کردیم من در آغوش زندگی ام خواه جسمم زنده باشد یا مرده آغوش مرگ، آغوش زندگی تفاوتی ندارند زندگی ام را خلاصه کردهام در چند ساک یکی برای لباسهایم یکی بزرگتر برای سوغاتیها و چند قلم الکترونیکی برای نوشتن در نهایت چیزی نداریم جز همین چند آغوش و آن آغوش نهایی آغوش مرگ آغوش زندگی سوغاتی ای ندارم…
1 دقیقه. 1 *** معجزهی سکوت منتظر مینشینم با چشمان بسته یا با چشمان باز و انگشتان منتظر منتظر کلام بعدی منتظر الهام بعدی منتظر معجزه درست وقتی چشمانت بسته است وقتی ماشین توهم ساز ذهنت خاموش است وقتی بدنت ات را این قطعه از زندگی را این جان را که با ماده پوشیده شده را وقتی بدنت را حس میکنی و از حس ها و از فکرها گذر میکنی درست همانجا معجزه شروع میشود وقتی توهمات و خیالات کنار میرود وقتی دیگر تو نیست میشوی درست وقتی از خود بیخود شدی وقتی به خودآمدی آنوقت به خدا آمدی بازی با کلمات بازی با نشانهها نشانههایی که همه سکوت را نشانه گرفته اند…
<1 دقیقه. 3 *** سفرایران وقتی فکر سفر هستی که همیشه هستی اول روحت سفر میکند بعد ذهنت سفر میکند و در آخر جسمت پرواز سالها شده که فکر سفرم گرفتاریها و روزمرگی ها اولویت ها را از یادمان میبرد بعد ناگهان نهیب میزنی به خودت که داری چه میکنی مادرت دوستان قدیمیات سرزمینی که ریشهات آنجاست پدرانت مادرانت هم زبانانت آنجایند جسم تو روح تو با آن خاک آشناست مشغول جمع کردن چه هستی؟ پول؟ غذا؟ واقعاً چه میتوانی جمع کنی؟ جز چند نگاه؟…
1 دقیقه. 1 *** قلم دل دوستی گفت قلم دلت را بردار و بنویس قلم که چه عرض کنم صفحهای شیشهای انگشتانی منتظر صدای ویالون شکوه موسیقی قلبی که میتپد ذهن مانده اشک جاریست نفَسی که به شماره میافتد ذهنی که حروف را ساخته علائم را درست کرده صفحههای شیشهای متصل با الکترون ذهنی که با پای چوبین میرود اما میرود باپای چوبینش میرود با نوشته های بی سر و ته با توهماتش اما میرود سوار بر موسیقی اوج میگیرد به آستان دل که میرسد ذهن مبهوت میماند مگر نگفتی از سکوت؟ از مراقبه…
1 دقیقه. 1 *** سفر زندگی و مرگ می گویند سفر، زندگی است زندگی هم روی دیگر سکهی مرگ است سفر چه خوب مرگ را شبیهسازی میکند دل میکنی از آنچه آشناست از آنچه دوست داری دل میکنی از عادت هایت دل میکنی از خانواده از فرزند از راحتی می روی میروی به سوی ناشناخته ها خطر میکنی پرواز میکنی تمام زندگی ات میشود خاطراتت شاید چند دست لباس کوله باری از گذشته آنچه بودهای را پشت سر میگذاری میروی … سفر چه خوب زندگی را شبیهسازی میکند بیدار میشوی در دنیایی جدید میروی و میرسی به افقهای جدید میبینی آنچه نمیدیدی گریه میکنی از دوریها…
<1 دقیقه. 2 *** سفر از زمین به زمین از زمین آغاز میشویم و در زمین قرار میگیریم اگر بدن باشیم، که نیستیم به هرحال بدنمان از زمین است و به زمین باز میگردد در یکی از آن لحظات ناب سکوت، خودم را در زمینی دیدم شاید در دو زمین زمین خشک ایران و زمین خیس کانادا هنوز نمیدانم به کدام زمین باز خواهم گشت ولی راه مشخص است بودن در کنار مادر زمین مادر خشک و خشن یا مادر مرطوب و سرد ما از زمین میروییم از گیاهان زمین می خوریم از آب زمین مینوشیم چند روزی در زمین راه میرویم ولی باز به زمین باز میگردیم چرخهی غذایی درس علوم را یادت هست؟ یک ارتباط را جا انداخته بود آخرین حلقه خورده شدن انسان توسط زمین است خورشید و ماه نظاره گرند هوا هم فعلا هست وقتی زمانش رسید…
1 دقیقه. 2 *** ویپاسانای دوم حدود سه ماهی از سفر درونی ویپاسانا میگذرد. چند هفته پیش از خودم ناامید ولی امیدوار به آینده برای یک دوره ٣ روزه ثبت…
2 دقیقه.2 *** آگاهی ِ نفَسها زمانی نوزادی بودی در شکم مادر در تاریکی و بدون آگاهی وقتی چشمانت را برای اولین بار بازکردی، خنکی هوا را تجربه کردی و اولین نفَس را فرودادی نفَسهارا یک به یک فرودادی و ناآگاه ادامه دادی سینههای مادر را مکیدی هر دقیقه ١۵ نفس هر ساعت ١۵ در ۶٠ نفس و هر روز ١۵ در ۶٠ در ٢۴ نفس فرودادی این جریان ادامه دارد تا الان الان که مینویسی الان که میخوانی هرنفَس واحدی از زندگی است مثل سکههایی که واحد پولاند هر نفسی سخنی دارد دم بازدم دم بازدم اگر هوشیار باشی صدای نفسهارا میشنوی گاهی نفَسهایت بلند است گاهی کوتاه هر نفسی سخنی دارد از درون تو گاهی سخن از آرامش گاهی سخن از اضطراب میگویند فلانی نفَسهایش به شماره افتاد نفَسهایت خیلی وقت است که به شماره افتاده…